شهید محمود نعمتیان در دوم ماه مبارک رمضان سال  ۱۳۴۰ در خانواده ای مذهبی در روستای جوشقان استرک دیده به جهان گشود. این ولادت آغازگر زندگی پرفراز و نشیب، کوتاه و پرثمر او بود. از آنجایی که قرار بود او جوانی برومند، فداکار، شجاع و با ایمان در راه اسلام و رهرو امام حسین(ع) باشد و در این راه به شهادت برسد خداوند در تمام حوادث روزگار یار و یاور او بود تا جایی  که در خردسالی او از بیست پله پایین افتاد و در زمانی که همه قطع امید کرده بودند خدا خواست تا زنده بماند و عمر دوباره یافت.
محمود دوره ابتدایی را در روستا و دوره راهنمایی و دبیرستان را دور از خانواده و در شهر به پایان رساند. سپس در دوران انقلاب به سربازی رفت و یازده ماه در جبهه سر پل ذهاب خدمت کرد. در این زمان برای ورود به دانشکده افسری ثبت نام نمود و از امتحان ورودی با موفقیت بیرون آمد و در زمان دانشجویی موفق بود و در تابستان که دانشکده تمام می شد به جبهه می رفت.
در هنگام برگزاری جشن فارغ التحصیلی به فکر ازدواج افتاد و با این که خانواده موافق نبودند می گفت: من باید هرچه زودتر به این سنت محمدی عمل کنم و دوست دارم همسرم در جشن فارغ التحصیلی من شرکت کند. مراسم عقدشان در ساعت های پایانی شب به سادگی و با چند صلوات برگزار شد و از همان آغاز زندگی به همسرش گفته بود من مرد میدان جنگم و ممکن است ما نتوانیم زندگی خوشی با هم داشت باشیم.
همسرش نیز گفته بود من به خاطر خدا تمام این مشکلات را قبول می کنم. آنها فقط ۸ ماهی را که شهید برای آموزش چتر بازی به شیراز رفته بود با هم زندگی مشترک داشتند و ثمره این ازدواج دختری زیبا با شباهتی بسیار به خود شهید بود که پدر بزرگوارش نام او را سمیرا گذاشت.

بعد از آموزش چتربازی به او گفتند که به مدت ۵ سال مأموریت یافته به عنوان فرمانده یکی از گروهان های پیاده نیروی زمینی رزمی در جبهه ها حضور یابد. او با این که علاقه شدیدی به خانواده و فرزند کوچکش داشت و لحظه ای طاقت دوری آنها را نداشت ولی برای رضای خدا و از روی علاقه ای که به اسلام و میهن اسلامی اش و شغل مقدسش داشت از این حکم با رضای خاطر استقبال کرد و پس از مدت کوتاهی عازم جبهه های نبرد حق علیه باطل شد.

در این مدت همسر و تنها فرزندش در کنار خانواده همسرش زندگی می کردند. او همیشه در نامه هایش تأکید می کرد که همسرش صبوری را پیشه کند و به خاطر رضای خدا و این که دشمنان اسلام خوشحال نشوند کوچکترین ناراحتی از خود نشان ندهد بلکه اظهار دارد که خیلی هم خوشحال است که شوهرش در راه اسلام عزیز خدمت می کند.

نکته ی قابل توجه این که او در نامه هایش به طور مکرر ذکر می کرد که دلم می خواهد دخترم این تنها ثمره زندگی ام را آن گونه تربیت کنیم که افتخار پدر و مادر و جامعه اسلامی اش باشد و هر وقت از جبهه برای مرخصی می آمد چون دوست نداشت خسته بنظر برسد هدیه ای هرچند کوچک برای همسر، فرزند و مادرش می آورد.

او به زیارت امام رضا (علیه السلام) علاقه ای بسیاری داشت و در این دوره ی کوتاه زندگی مشترک چند بار همسر و فرزندش را به زیارت آقا برد. آخرین باری که می خواست با هواپیما به مشهد برود به علت این که در تهران مرتباً حمله هوایی می شد نتوانست به مشهد برود و از این نرفتن خیلی ناراحت بود.

سرانجام این افسر رشید اسلام در پایان مرحله سوم مأموریت گشتی شناسایی در خاک عراق که در حال برگشت بود توسط خمپاره ای که از جانب دشمن بعثی به خودروشان اصابت کرد شهید نعمتیان و راننده ماشین به بیرون از ماشین پرتاب شدند و نفر سوم در خودرو سوخته و به شهادت رسید.

راننده که کمی مجروح شده بود برای رساندن کمک به طرف قرارگاه رفت؛ شهید نعمتیان از ناحیه چپ بدن از سر تا پای او را ترکش خمپاره مجروح کرده بود و پای چپش نیز قطع شده و به پوستی آویزان بود. وقتی کمک از قرارگاه آمد به علت جراحات بی شمار و خون ریزی زیاد نفس های آخرین را می کشید. راننده می گوید حال اگر نتوانستم او را نجات بدهم لااقل جنازه اش را بدست خانواده اش می رسانم.

شهید نعمتیان در آخرین لحظات بعد از گفتن شهادتین زیر لب گفته بود خدایا! فرزندم را به تو می سپارم و شربت شهادت را نوشیده و به سوی ملکوت اعلی عروج کرد. سرانجام در تاریخ ۱۳۶۷/۰۳/۱۸ خون سرخش ارتفاعات بوی در منطقه پنجوین در جبهه بانه را گلگون کرد و نه روز بعد از شهادتش خبر آن را به خانواده اش رساندند و به آنها گفتند که جنازه شهید به زیارت مشهد رفته و روز دهم تشییع با شکوهی در کاشان و روستای جوشقان استرک برگزار شد.

روحش شاد و یادش گرامی باد.

منبع: مشرق