معرفی وبلاگ
نام : ابوالفضل جعفري . محل تولد : گلپايگان. ********************* به یاد استاد اخلاق و عرفان ، برادر بزرگوارم شهید والامقام محمدعلی خرمی. روحش شاد و با سالار شهیدان محشور. انشاءالله ********************* بارالها : ما را عبد خویش قرار بده . و توفیق عنایت کن زیر چتر ولایت به پرچمداری (آقاسیدعلی) عزیز در رکاب امام عصر (عجل الله تعالی فرج الشریف) عاقبتمان به شهادت ختم بگردد. الهی آمین
دسته
سایتهای موردعلاقه
لینک دوستان
آرشیو
آمار وبلاگ
Rss
طراح قالب
GraphistThem232

ابوالفضل خلیلی ( متولد سال 1322 در شهرستان گلپایگان ، استان اصفهان)  دارای مدرک تحصیلی کارشناسی آموزش ،  54  سال سابقه فعالیت در بخش تعاونی دارد. وی از سال 1341 در دانشسرای کشاورزی ورامین با عنوان رئیس هیات مدیره تعاونی تولید و مصرف  فعالیت خود را آغاز کرد و در ادامه نسبت به تاسیس تعاونی فرهنگیان شهرستان گلپایگان و  سپس تعاونی مصرف و مسکن فرهنگیان ناحیه 11 تهران اقدام نمود. ابوالفضل خلیلی 16 سال مدیر عامل تعاونی مصرف فرهنگیان تهران بوده و  35  سال  نیز با عنوان عضو ، رئیس و نایب رئیس هیئت مدیره در اتحادیه سراسری تعاونی های مصرف کارکنان دولت (اسکاد) خدمت کرده است.  خانه تعاونگران در سال 1391 با اعطای نشان "تعاون یار" از ابوالفضل خلیلی به پاس تلاش وی در راستای توسعه بخش تعاونی تجلیل کرد.
منبع : خانه تعاونگران ایرانی
سه شنبه 14 10 1395 12:6 صبح
روزی که سر تا پا گازوئیلی شدیم
عملیات آزادی مهران (کربلای یک) بود. غروب بود هنوز ورودی شهر آزاد نشده بود و درگیری سنگین بود. قرار شد دو قبضه 106 ببریم به ورودی شهر با تانک دشمن درگیر شده و راهرا باز کنیم. 
 یادماست برادر اصغری خیلی آدم تیزی بود؛ قد کوچکی داشت. بهش می گفتیم اصغر 3 سانتی؛ به هرحال اول ایشان رفت بعد 10 دقیقه هم من راه افتادم. نزدیک ورودیشهر بی سیم زدم و گفتم: اصغرجان کجایی؟... گفت: حاجی من آمدم الان داخل یکمیدان و ایستادم شما بیایی... من با تعجب گفتم: رفتی توی شهر؟... گفت: خوبآره دیگه... گفتم: تانک ندیدی؟... گفت: نه!... خیلی با تعجب گفتم: این که داره شلیک می کنه... تازه فهمید. گفت: راستی از بغلش رد شدیم؛ هوا تاریک بود؛ دست بلند کردیم اونا هم دست بلند کردند ما فکر کردیم بچه های خودمان هستند؛ اونا هم فکر کردند بچه های خود شان هستند. 
 بعدکلی خندیدیم و اصغر برگشت و الحمدلله تانک را زد. ما نزدیک ورودی شهر بودیم و راننده ماشین با چراغ خاموش حرکت می کرد یکدفعه نفهمیدیم چی شد که از ماشین پرت شدیم بیرون. تمام سر تا پایم خیس شد. ماشین چپ شد و مختصری همزخمی شدیم. 
 گویاآقای راننده جلویش را ندیده بود و با سرعت از پشت رفتیم در تانکر گازوئیل بچه های جهاد که برای لودرها سوخت می بردند. با چه مشقتی برگشتیم عقب و وقتی داخل مقر شدیدم همه زدند زیر خنده که چی شده؟ چرا اینطوری شدید؟ تازه همه از بوی گازوئیل سنگر را ترک کردند که بالاخره آب گرم کردیم و خودمان راشستیم و برایمان لباس آوردند. یالاخره آن شب را گذراندیم...
راوی: نعمت الله حاجی محمدی / واحد 106
  منبع: مشرق
دسته ها : خاطرات
پنج شنبه 2 10 1395 1:57 بعد از ظهر
«شب یلدا» سیاهم می کردند و می خندیدند

در طولانی ترین شب سال در دوران دفاع مقدس با دوستان با یکدیگر شوخی می کردیم. شب یلداهای جبهه بسیار خوب بود نه تنها شب یلدا بلکه شب عید، شب احیاء و دیگر ایام مناسبتی در آن روزها خوب بودند و صادقانه بگویم که این روزها به خوبی آن نیست چرا که در زمان جبهه جو آنقدر خوب، معنوی و قشنگ بود که با هیچ چیز نمی شد عوصش کرد.
دسته ها : خاطرات
پنج شنبه 2 10 1395 1:55 بعد از ظهر
 شهیدی که متن وصیتنامه‌ام را برای او هم نوشتم
من و  حاج رسول و غلام سه نفری موقع خواب می رفتیم زیر یک پتو. بعضی ها اعتراض می کردند که ای بابا، این کار مکروهه، شما الگوهای گردان هستید و بچه ها به شما نگاه می کنند.
 غلام با خنده می گفت : حرف بیخود نزنید؛ دونفری مکروهه؛ ما سه نفریم.
 یکروز گفت: جعفر می خوام یک وصیت نامه خوشگل برام بنویسی. با تعجب گفتم: من برات وصیت نامه بنویسم؟ گفت: آره. گفتم: حالا چی بنویسم؟ گفت: از اون چیزهای خوبی که خودت بلدی... من هم عین وصیت نامه خودم را براش نوشتم.
 بعد گفت: بخون چی نوشتی. 
 منهم خوندم و خیلی توی حال رفت و آخرش گفت این سفارشات رو به خانواده ام بنویس و بدهی ها و طلب کاری هاش به مردم و خدا رو گفت و نوشتم و اون هم آخرزیرش رو امضاء کرد.
 
شهیدی که متن وصیتنامه خودم را برای او هم نوشتم
 تخریبچی شهیدغلامرضا زعفری در اواخر اسفندماه 1366 به شهادت رسید.
منبع: مشرق

پنج شنبه 2 10 1395 1:54 بعد از ظهر
گفتگو با همسر جانبازی که نمی‌خواست نامش فاش شود

بی‌مقدمهدر تاریخ سفر کرده و می‌گوید: «سال 62 عقد کردیم. همسرم اصرار داشت از جمله رزمندگان جنگ تحمیلی باشد. مدتی از مراسم عقدمان نگذشته بود که راهی جبهه شد. طی این مدت چندین مرتبه در خط مقدم جراحت برداشت، اما هرگز گلایه‌ای نکردم؛ زیرا دفاع از کشور هدف مشترکمان بود. ترکش‌های آن دوران درسرش به یادگار مانده است. این یادگاری او را مفتخر به لقب جانباز 35 درصدیاعصاب و روان کرد. این مدال افتخار جانبازی خوب است اما از سوی دیگر زندگی‌مان مختل شد.
پنج شنبه 2 10 1395 1:52 بعد از ظهر
حسرت دیدار خانواده در آخرین اعزام

غروبروز جمعه، ۱۷ اردیبهشت‌ماه بود. پدرش در حال رفتن بر سر مزار شهدای گمنام بود که سنگینی زیادی را در قلبش احساس کرد. به برادر همسرش می‌گوید که حالمبد است. قلبم دروغ نمی‌گوید، مثل اینکه اتفاقی افتاده است. شب همان روز مراسمی بود. در هنگام ورود، متوجه نگاه‌های سنگین دیگران می‌شود. تعجب می‌کند. دامادش که کنار او نشسته بود به بیرون می‌رود. پدر سید هم به دنبالاو بیرون می‌رود و می‌پرسد که اتفاقی افتاده است؟ دامادش می‌گوید که یکی از دوستانم کاری با من دارد و باید به بابل بروم. ۱۰ دقیقه بعد برگشت. پدر سید می‌بیند که شام نمی‌خورد و رنگش پریده است. علت حالش را می‌پرسد و دامادش جواب مشخصی به او نمی‌دهد.
پنج شنبه 2 10 1395 1:48 بعد از ظهر
شهید اسداللهی

رهبر عزیزم! از آن روز که اندک شناختی به جایگاه شما پیدا کردم و روز به روز این شناخت بیشتر شد، مسئولیت هم نسبت به شما بیشتر شد. این را فهمیدم که در نظام الهی رفتار در قبال شما، همان رفتار در قبال امام زمان (ع) است واین را فهمیدم که مجوز شفاعت اهل بیت (ع) نسبت به من، در رضایت شما است، آقاجان! اگر رضایت شما نباشد، خدا و امام زمان (ع) هم از من راضی نیستند. می‌دانم که سرباز خوبی برای شما نبودم، اما سعی داشتم که هم خود و هم خانواده ام نسبت به اوامر شما مطیع باشند.
پنج شنبه 2 10 1395 1:44 بعد از ظهر
X