معرفی وبلاگ
نام : ابوالفضل جعفري . محل تولد : گلپايگان. ********************* به یاد استاد اخلاق و عرفان ، برادر بزرگوارم شهید والامقام محمدعلی خرمی. روحش شاد و با سالار شهیدان محشور. انشاءالله ********************* بارالها : ما را عبد خویش قرار بده . و توفیق عنایت کن زیر چتر ولایت به پرچمداری (آقاسیدعلی) عزیز در رکاب امام عصر (عجل الله تعالی فرج الشریف) عاقبتمان به شهادت ختم بگردد. الهی آمین
دسته
سایتهای موردعلاقه
لینک دوستان
آرشیو
آمار وبلاگ
Rss
طراح قالب
GraphistThem232

نام و نام خانوادگی:شهید محمد اسمعیل وفائی

نام پدر:محمدحسین        تاریخ تولد://1304

محل تولد:گلپایگان              تاریخ شهادت:1359/09/19

علت شهادت:ترکش خمسه خمسه

سمت:باغبان



دسته ها : شهیدگلپا
شنبه 28 12 1395 4:3 بعد از ظهر
شهید حاجی حتم لو

اما بلافاصله این جمله ی شهید آوینی در گوشم زمزمه می شود و چه زیبا می گفت: پندار ما این است که شهداء رفتند و ما جا ماندیم حال آنکه زمان ما را با خود برد و شهداء ماندند. آنچه در ادامه می خوانید روایتی از زندگی مشترک خانم «فاطمه ایزدی» با شهید مدافع حرم، سید احسان حاجی حتم لو است که در سوریه به شهادت رسید.
دسته ها : خاطرات
شنبه 28 12 1395 3:6 بعد از ظهر
شهید حاجی حتم لو

اما بلافاصله این جمله ی شهید آوینی در گوشم زمزمه می شود و چه زیبا می گفت: پندار ما این است که شهداء رفتند و ما جا ماندیم حال آنکه زمان ما را با خود برد و شهداء ماندند. آنچه در ادامه می خوانید روایتی از زندگی مشترک خانم «فاطمه ایزدی» با شهید مدافع حرم، سید احسان حاجی حتم لو است که در سوریه به شهادت رسید.
دسته ها : خاطرات
شنبه 28 12 1395 2:55 بعد از ظهر

ابراهیم وصیتنامه ی مکتوب ندارد، اما در حکایت های نقل شده از او، درس های عمیق تربیتی نهفته است که برای بیداری وجدان های غفلت زده، بسیار کاربرد دارد.
دسته ها : خاطرات
شنبه 28 12 1395 2:45 بعد از ظهر
شهید مسلم خیزاب

در و دیوار این‌جا رهایت نمی‌کند؛ هر سمتی را که بنگری نشانه‌ای از شهیدپیدا می‌کنی، ردپایی از عشق...! فکر و پیشنهاد ابتدایی گردآوری این گنجینهبا فرزند شهید بوده و این‌طور که «اعظم رنجبر»، همسر شهید خیزاب می‌گوید به دلیل وابستگی بسیار زیاد محمدمهدی شش‌ساله به وسایل پدرش و این‌که عینا به زبان میهن‌خواهی بوی بابا را از لباس‌ها و عکس‌های او احساس کند، عزم‌شان را برای جمع‌آوری وسایل آقا مسلم در قفسه‌های شیشه‌ای و تبدیل خانه‌شان به موزه‌ای که جای‌جای آن یاد شهید را زنده کند، جدی‌تر می‌کند.
شنبه 28 12 1395 2:42 بعد از ظهر

شهید هادی ذوالفقاری که دیگر احتیاج به توضیح ندارد. نام جهادیش را گذاشته بود: ابراهیم هادی ذوالفقاری. ابراهیم، تمام زندگی هادی شده بود.

شهید علی امرایی بیشتر کتاب ها را خوانده بود و در کنار مزار یادبودش و عکس یادگاری گرفت.

شنبه 28 12 1395 2:39 بعد از ظهر
 سالروز شهادت سردار شهید «عباس کریمی»

در عملیات «والفجرمقدماتی» به عنوان مسئول اطلاعات «سپاه 11 قدر» (که تازه تشکیل شده بود) معرفی شد و مدتی به «مسئولیت فرماندهی تیپ سوم سلمان» از لشکر 27 حضرت رسول(ص) منصوب شد و در کنار بسیجیان دریادل، به نبردی بی‌امان علیه دشمن بعثی صهیونیستی پرداخت و تا عملیات «خیبر» در این مسئولیت انجام وظیفه کرد. با شهادت شهید بزرگوار حاج محمد ابراهیم همت در عملیات خیبر، فرماندهی لشکر 27 محمد رسول الله(ص) را به عهده گرفت.
پنج شنبه 26 12 1395 3:5 بعد از ظهر
سالگرد آسمانی شدنت گرامی باد؛ فرمانده
زمینزیر قامت مردانه اش کمر خم کرد. قدم از قدم برمی داشت؛ دست روی چهارچوب درب گذاشت و نوایش گوش گل های درون باغچه را نوازش داد: "خداحافظ مادر".

اما انگار این وداع بوی دیگری می داد. چادرش را روی سرش مرتب کرد.

ازدل کوچه که خود درون کوچه ای دیگر بود گذر کرد. چند صباحی بود نام کوچه راتغییر داده بودند، کوچه "شهید رجایی" ؛ با هر قدمش برمی گشت و ندا می داد "خداحافظ مادر"

پنج شنبه 26 12 1395 3:4 بعد از ظهر
قضای حاجت در 10 ثانیه!

ساعت حدود ده صبح،بود. اسرا را در حیاط زندان جمع کردند. گفته بودند می‌خواهند ما را به اردوگاه ببرند. از خدا می‌خواستم هرچه زودتر از شر زندان‌ الرشید خلاص شوم. نگران بودم نکند همین جمع چند نفری‌مان را از هم جدا کنند. به هم عادت کرده بودیم. خوشحال بودم از شر بعضی از نگهبان‌های بی‌رحم به خصوص صباح راحت می‌شوم. هر روز این زندان یک ماجرای عجیب و فراموش نشدنی برایم داشت.
دسته ها : با اسراء
پنج شنبه 26 12 1395 3:2 بعد از ظهر
شهید جواد حسنی

«شهید جواد حسنی» رزمنده افغانستانی لشکر فاطمیون است که چندی پیش داوطلبانه برای دفاع
 از حریم اهل بیت عصمت و طهارت(ع) راهی سوریه شد و توسطتروریست‌های تکفیری به شهادت رسید.
روحمان با یادشان شاد
هدیه به ارواح بلندپروازشان صلوات
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
تسنیم
پنج شنبه 26 12 1395 2:58 بعد از ظهر
شهید مهدی باکری

در عملیات رمضان با سمت فرماندهی تیپ عاشورا به نبرد بی‌امان در داخل خاک عراق پرداخت و این بار نیز مجروح شد، اما با هر نوبت مجروحیت، وی مصممتر از پیش در جبهه‌ها حضور می‌یافت و بدون احساس خستگی برای تجهیز، سازماندهی،‌ هدایت نیروها و طراحی عملیات، شبانه‌روز تلاش می‌کرد. در عملیات مسلم بن عقیل با فرماندهی او بر لشکر عاشورا و ایثار رزمندگان سلحشور، بخش عظیمی از خاک گلگون ایران اسلامی و چند منطقه استراتژیک آزاد شد.
پنج شنبه 26 12 1395 2:56 بعد از ظهر
پایی که جا ماند

از میان پنج مجروحی که از زندان شماره‌ی یک الرشید آورده‌اند، وضعیت یکیشانوخیم است. با ترکش خمپاره، روده‌هایش پاره شده، مثل احمد سعیدی. سینه‌ و سرش هم آسیب دیده. لهجه‌ی مازندارنی دارد. عراقی‌ها پیراهن فرم پاسداری‌اش را پاره کرده‌اند. نگهبان‌ زندان با گاز انبر مقداری از محاسنش را کنده است. با وجود مجروحیتش، هر عراقی‌ای که از راه می‌رسد به شکلی به او طعنه می زند و سعی در تحقیرش دارد. آدم ساکت، متین و کم حرفی است اما وقتی حرف می‌زند، عراقی‌ها را تا استخوان می سوزاند. پاسدار است و حاضر نیست تحت هیچشرایطی پاسدار بودنش را بخاطر مصلحت کتمان کند.
دسته ها : با اسراء
شنبه 21 12 1395 1:43 بعد از ظهر
سید احمد حسینی فاطمیون

یک بار که احمد در حال گوش کردن اخبار پرس تی وی بود (انگلیسی‌اش در حد تافل بود) اخبار را برای من هم ترجمه می‌کرد. خبرهای خوبی نبود. خبر حمله تروریست‌ها و تهدیدشان برای تعدی به حریم خانم حضرت زینب(س) پخش می‌شد. بعداز ترجمه اخبار رو به من کرد و گفت الان که راحت سرمان را می‌گذاریم روی بالش و می‌خوابیم و یک صدای بوق ماشین هم آزارمان نمی‌دهد، به خاطر امنیت است. اما در عراق و سوریه اینطور نیست. آنها می‌خوابند اما پدر نمی‌داند صبح فرزندانش را خواهد دید یا نه یا عاقبت اهل خانه‌اش چه می‌شود.
شنبه 21 12 1395 1:41 بعد از ظهر
پایی که جا ماند

پای راستم قابل پانسمان نبود و باید قطع می‌شد. ران چپم که ترکش خوردهبود، تا عمق چند سانت عفونت کرده بود. گوشت‌های مُرده و عفونی‌اش باید تراشیده می‌شد. زخم‌هایم بو گرفته بود. پرستار بدون اینکه آمپول بی‌حسی به رانم بزند. با تیغ جراحی قسمت جلوی رانم را برید! از روزی که مجروح شده بودم، اولین باری بود که عراقی‌ها با ساولن زخم‌هایم را پانسمان می‌کردند!
 
دسته ها : با اسراء
شنبه 21 12 1395 1:39 بعد از ظهر

نامه ی روح افزای شما که نشانگر قطرات اشکی بود که در کلبه دل به کلمات عاشقانه تبدیل و توسط قلم بر روی کاغذ نقش بسته بود در فضای ملکوتی جبهه توجه مرا به خود جلب نمود و خاطره صدها شهید دیگر را همراه سردار شجاع اسلام «اکبر و جعفر زجاجی» عزیزانی که دست محبت شما در راه پرورششان با سختی های زندگی پنجه نرم کرده بود، در ذهنم تداعی کرد و گویی همه ی آنها یکی پس از دیگری از مقابلم می گذشتند.

شنبه 21 12 1395 1:37 بعد از ظهر
X