معرفی وبلاگ
نام : ابوالفضل جعفري . محل تولد : گلپايگان. ********************* به یاد استاد اخلاق و عرفان ، برادر بزرگوارم شهید والامقام محمدعلی خرمی. روحش شاد و با سالار شهیدان محشور. انشاءالله ********************* بارالها : ما را عبد خویش قرار بده . و توفیق عنایت کن زیر چتر ولایت به پرچمداری (آقاسیدعلی) عزیز در رکاب امام عصر (عجل الله تعالی فرج الشریف) عاقبتمان به شهادت ختم بگردد. الهی آمین
دسته
سایتهای موردعلاقه
لینک دوستان
آرشیو
آمار وبلاگ
Rss
طراح قالب
GraphistThem232
شوخ طبعی و همچنین قدرت بدنی‌‏اش، جایگاه ویژه‏ ای را در بین همبازی‏ ها و همکلاسی ها برای وی باز کرده بود و او یکی از پیشگامان حرکت‏‌های دانش آموزی در سطح دبیرستان‏‌های مشهد به شمار می‌‏رفت و اوّلین کسی بود که در دبیرستان، عکس‏‌های شاه و خاندانش را از دیوارها به زیر کشید. حضور او در اکثر راهپیمایی‌‏های شبانه بدون توجّه به حکومت نظامی، بیانگر شجاعت و روحیه‏ ظلم ستیزی او بود و در اوج همین مبارزات بود که به خاطر فعّالیّت‌‏های بی وقفه‏‌اش توسط عمّال حکومت دستگیر شد؛ امّا پس از آزادی نیز همچنان به مبارزات خود ادامه داد.
دوشنبه 25 10 1396 1:14 بعد از ظهر

از گفت‌وگو با خانم فاطمه زینبی به شهید مدافع حرم لشکر فاطمیون محمدجمعه رسولی رسیدیم و توانستیم با مادر شهید لحظاتی به گفت‌وگو بنشینیم.مادری که محمدجمعه را به نیت کار در ایران از زیر قرآن رد کرده و راهی‌اش می‌کند و بعد از مدت‌ها اولین دیدار با پسرش بر مزار او محقق می‌شود! حالا بعد از شهادت محمدجمعه، این مادر است و دلتنگی‌های گاه و بیگاهی که به سراغش می‌آید. آنچه می‌خوانید روایتی است خواندنی از زبان طوطی صبرماه مادرشهید مدافع حرم لشکر فاطمیون محمدجمعه رسولی.

 به نظر شما چه شاخصه اخلاقی در وجود محمدجمعه، ایشان را به دفاع از حرم و شهادت در این راه کشاند؟
محمدجمعه مانند همه ما بود. خیلی عادی زندگی می‌کرد. بچه مذهبی بود و به مسائل دینی علاقه داشت. اهل نماز و انجام واجبات بود. همیشه خواهرهایش را به حفظ حجاب دعوت می‌کرد. تلاوت قرآن بعد از اقامه نماز صبح یکی از کارهای همیشگی‌اش بود. حتی اگر کارش زیاد بود و فرصت چندانی نداشت اما هرگز دست ازتلاوت قرآن برنمی‌داشت. به نظر من علاقه‌اش به قرآن توانست مسیر زندگی‌اش را به شهادت برساند. همیشه یک قرآن جیبی همراهش داشت. وقتی هم که از هم جدامی‌شدیم من از زیر قرآن ردش کردم و به ایران فرستادمش.

حاج‌خانم چند فرزند دارید؟

9 فرزند دارم. شش دختر و سه پسر. از میان آنها محمدجمعه شهید مدافع حرم شد.محمد متولد ۲۵ اردیبهشت ۱۳۷۱ در افغانستان بود. کسی نمی‌دانست سرنوشت پسرمبه شهادت ختم می‌شود.
شما از زمانی که پسرتان را به ایران راهی کردید، با او ملاقات نداشتید؟
آن زمان که محمدجمعه را راهی می‌کردم 18 سال داشت. آمده بود ایران تا کار کند و بتواند امرار معاش کند. اصلاً فکرش را هم نمی‌کردم که به سوریه برود.18سال داشت که از خانه رفت و زمان شهادت 21 ساله بود. وقتی به هم رسیدیم ودیدار تازه کردیم که در گلزار شهدای دولت‌آباد اصفهان آرمیده بود.
چطور شد که رزمنده جبهه مقاومت اسلامی شد؟
پسرم کمی بعد از اینکه در ایران مشغول کار شد با من تماس گرفت و گفت برای کار به بیرون از ایران می‌روم. گفتم چرا بیرون از ایران؟ مگر در آنجا کار نیست؟ گفت می‌خواهم بروم سوریه. گفتم چرا سوریه؟ گفت یک کار آشپزی است، می‌خواهم بروم آنجا.
چه زمانی متوجه شدید که برای دفاع از حرم راهی شده است؟
کمی بعد از آنکه راهی شد، با هم در تماس بودیم. خیلی سخت ارتباط برقرار می‌شد و متوجه شدم جایی که رفته آنتن و دسترسی درستی به تلفن ندارد. آنجا بود که فهمیدم رفته برای دفاع از حرم. گفتم اگر خسته شدی برگرد افغانستان اما او گفت من راهم را انتخاب کرده‌ام. راه خوبی انتخاب کرده بود. گفت راضیباشید یا نه من آمده‌ام برای دفاع از بی‌بی زینب (س). گفتم خطرناک است امااو گوشش بدهکار حرف‌های من نبود. خدا خواست، او هم در 28 فروردین 1393 با اصابت مستقیم تیر قناسه به پشت سرش در سن 22 سالگی عاقبت به خیر شد.
از شهادتش چگونه مطلع شدید؟
محمدجمعه سه سالی می‌شد که از افغانستان آمده بود ایران و بعد هم که مدافع حرم شد. 28 فروردین 1393 پسرم 21سال داشت. آن زمان ما در افغانستان بودیم. خبر شهادت را از طریق بستگان شنیدیم و بعد هم که از بنیاد شهید تماس گرفتندو برای خاکسپاری ایشان از ما اجازه گرفتند. زمان تشییع پسرم تنها خواهرم اینجا بود. ما همه در افغانستان بودیم. پسرم با عزت و شکوه در امامزاده نرمی گلزار شهدای اصفهان به خاک سپرده شد. حدود سه سال بعد از شهادتش به ایران آمدیم. دوستان و همرزمانش از شجاعت و دلیری‌اش برای من خاطرات زیادی گفته‌اند. امیدوارم به حد توان بتوانیم ادامه‌دهنده راه شهدا باشیم. من و باقی مادران شهدا که از خانم زینب(س) و رقیه(س) بالاتر نیستیم. خواب‌های زیادی از محمدجمعه می‌بینم اما فراموشی اجازه نمی‌دهد آنها در ذهنم ثبت شوند. می‌دانم خانم برایش مادری خواهد کرد.

منبع: روزنامه جوان

شنبه 23 10 1396 1:53 بعد از ظهر
دیدار جامعه قرآنی با خانواده شهید محمدرضا شیخ حسین

یکی از ویژگی‌های (حاجی صلواتی) پدر ما که حاصل آن این شهید شد؛ مقید بودن به حساب و حق‌الناس بود.پدرم، مغازه میوه فروشی داشت و در وزن کردن میوه‌ها دقت کنید تا حق کسی گردن ما نیفتند. خاطره هست که تاکید می‌کرد، سنگینی ترازو را سمت مشتری بگیرید تا حق‌الناس بر ذمه ما نیفتد.
شنبه 23 10 1396 1:35 بعد از ظهر
شنبه 16 10 1396 2:58 بعد از ظهر
شهیدان قاسم غریب و مهدی ایمانی

قدم گذشتن در این راه عاشقانه را باجناق بزرگ‌تر شروع کرد. قاسم غریب متولد 1361 بود و سال 1379 به عضویت رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد. پنج سال بعد در سال 1384 در شهر قم با خانم اعظم‌السادات حسینی خادمافتخاری مسجد جمکران ازدواج کرد که حاصل این ازدواج دو فرزند پسر6 و 8 ساله به نام‌های امیرعباس و محمد امین بود.
سه شنبه 12 10 1396 1:48 بعد از ظهر
نامه شهید امیر طحان‌نژاد/ مادرم! باید مانند زینب (س) شیرزن باشی

خوب حالا بیاییم سراغ خواهرم؛ برای تو سخنرانی کردن و از شهادتصحبت کردن تکرار کردن است. چون تو از من در این جور مسائل داناتر و فاضل‌تری؛ ولی به تو می‌گویم دشمن ترسو؛ بزدل و کم نیرو است و به امید خدا همین روزها به تو پیام می‌دهم که بیایی کنار قبر سرور شهیدان حسین ابن علی (ع) نماز جماعت بخوانیم و زیارت کنیم.
دوشنبه 11 10 1396 4:10 بعد از ظهر
وقتی شیطنت حسین خرازی و احمد کاظمی تبدیل به یک تاکتیک جنگی ویژه می‌شود!
اما در سمت دیگر، عراقی‌ها این مکالمات را شنود می‌کنند. فریب این مکالمه را می‌خورند. به تصور این که یک نقطه خلأ فرضی را پیدا کرده‌اند، یکگردان سوار زرهی را که حدود صد تانک و نفربر می‌شود، به این سمت فرستادند.
دوشنبه 11 10 1396 4:5 بعد از ظهر
نامه شهید احمد نوزاد، فرمانده گردان مقدادبن اسود
آن‌چه پیش رو دارید، تصویری از برگِ رسیدِ دریافت سلاح یک شهید، توسط یک رزمنده ی دیگر است که در متنِ سند تاکید شده است بر اساسِ وصیتِ شهید مزبور انجام گرفته. شخصی که به شهادت رسیده و وصیتکرده سلاحش به «احمد نوزاد» تحویل شود، «محمدرضا کارور» است. این سردارِ شهید، در زمانِ شهادت به تاریخ 4 اسفند1362 شمسی، فرماندهی گردانِ «مالک اشتر نخعی» از «لشکر 27 محمدرسول الله(صلوات الله علیه و آله) » را بر عهده داشت. شخصِ تحویل گیرنده، یعنی سردار «احمد نوزاد» به تاریخ 21 دی ماه 1365 شمسی، در کربلای شلمچه بال در بال ملائک گشود و در زمان شهادت، فرماندهی گردان «مقداد بن اسود» از «لشکر 27 محمدرسول الله(صلوات الله علیه و آله)» را در دست داشت. البته متوجه نشدیم که تحویل دهنده ی سلاح، یعنی «حاج امینی»، همان شهید «منصور حاج امینی»(جانشین گردانِ انصارالرسول(صلوات الله علیه)) است یا «حاج محمود امینی»(حفظه الله)(فرمانده گردان حمزه سیدالشهدا).

روحمان با یادشان شاد

هدیه به ارواح بلندپروازشان صلوات

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

شهیدان محمدرضا کارور و احمد نوزاد

مشرق

شنبه 9 10 1396 10:29 صبح

یکی از عکس هایش را که فرستاد باز هم دیدم لاغرتر از عکس قبلی است. کمی حرصخوردم و به شوخی برایش نوشتم کسی که پیش عشق اش (حضرت زینب «س») می رود باید به خودش برسد و آراسته باشد نه مثل شما آقا مرتضی ...

شنبه 9 10 1396 10:25 صبح
شنبه 9 10 1396 10:18 صبح
شهیدان خراسانی - مقاری - ناسوتی
کوچه و پس کوچه‌های شهر پیشوا نیز این سه دوست را می شناسند. چه شب‌ها که پیش و بعد از انقلاب اسلامی در راه استقرار و استحکام نظام اسلامی، وظیفه خطیر پاسداری از انقلاب را در این شهر برعهده  داشته و با چشمانی بازو تیزبین حتی در شب هنگام، راه را بر معاندین کوردل و طاغوتیان باطل می‌بستند.
چهارشنبه 6 10 1396 1:35 بعد از ظهر
شهید محمد ابراهیم همت
محمدرضا پروازیان، مسئول وقت عقیدتی لشکر ۲۷ می‌گوید: «بعد از آنکه حسین خرّازی فرمانده لشکر ۱۴ امام حسین [علیه السلام] دستش قطع شد و او را به عقب تخلیه کردند، دیدم حاج همت گرفته و عصبانی است. به او گفتم: «تو چراناراحتی حاجی؟» دستم را گرفت و مرا از کنار خاکریز، پنج تا شش متر آن طرف‌تر برد. نشست روی زمین. من هم در کنار او نشستم. حاجی یک نفس عمیق کشیدو گفت: خیبر آخرین عملیات من است. گفتم «نه، این‌طور نیست. ان‌شاء‌الله کهسال‌ها زنده هستی و..» او باز حرف خودش را تکرار کرد و گفت: «این عملیات، آخرین عملیات من است.» * به نقل از کتاب «شراره‌های خورشید» کارنامه لشکر ۲۷ محمّد رسول الله «ص» در عملیات خیبر؛ زمستان ۱۳۶۲ / نشر صاعقه
چهارشنبه 6 10 1396 10:34 صبح
سه شنبه 28 9 1396 1:58 بعد از ظهر

مختار همیشه منتظر خداداد بود و هر بار که از منطقه نیروها و دوستانش میآمدند سراغ خداداد را می گرفت و آن ها می گفتند بعد از ما می آید اما خبریاز خداداد نمی شود. مختار از غم و تشویش خواب می‌بیند و برایم اینگونه تعریف کرد: در یک ساختمان چند طبقه ای بودم به خیالم می آید که خداداد صدا می کند و می گوید:

سه شنبه 28 9 1396 1:57 بعد از ظهر
X