معرفی وبلاگ
نام : ابوالفضل جعفري . محل تولد : گلپايگان. ********************* به یاد استاد اخلاق و عرفان ، برادر بزرگوارم شهید والامقام محمدعلی خرمی. روحش شاد و با سالار شهیدان محشور. انشاءالله ********************* بارالها : ما را عبد خویش قرار بده . و توفیق عنایت کن زیر چتر ولایت به پرچمداری (آقاسیدعلی) عزیز در رکاب امام عصر (عجل الله تعالی فرج الشریف) عاقبتمان به شهادت ختم بگردد. الهی آمین
دسته
سایتهای موردعلاقه
لینک دوستان
آرشیو
آمار وبلاگ
Rss
طراح قالب
GraphistThem232

در سن نوزده سالگی و زمانیکه رزمنده بود و دایم در حال رفت و آمد بین جبهه جنگ و خانه بود با دختر دایی‌اش ازدواج کرد. مجروح شیمیایی جنگ بود و سرانجام در بیست و دو سالگی در حالی که هنوز سه ماه به تولد تنها فرزندش مانده بود در عملیات کربلای 4 ودر جزیره ام الرصاص به شهادت رسید.

دسته ها : خاطرات
سه شنبه 26 10 1396 4:30 بعد از ظهر
خنده‌های شیخ جعفر مجتهدی‌ در عزای شهید ابوترابی

آیت‌الله ابوترابی که بهت زده شده بودند گفتند: این چه حرفی است؟! پسرم شهید شده و از طرف دولت، خبر شهادتش اعلام گردید و مراسم ختم و بزرگداشت او هم برگزار شد. آقای مجتهدی فرمودند: اگر باور ندارید، بدانید که فردا رأس ساعت ده صبح، صدای ایشان در حال مصاحبه مستقیمااز رادیو بغداد پخش خواهد شد و.....
دسته ها : خاطرات
شنبه 16 10 1396 2:53 بعد از ظهر
ﺷﻮﺥ ﻃبعی بی‌نظیر یﮏ شهید ﺗﺎ ﻟﺤﻈﻪ ﺁﺧﺮ
مصاﺣﺒﻪﮔﺮ: ﺗﺮﮐﺶ ﺧﻤﭙﺎﺭﻩ سینه‌اش ﺭُﻭ ﭼﺎﮎ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ.

ﺭﻭی ﺯﻣیﻦ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﺯﻣﺰﻣﻪ می‌کرﺩ.

ﺩﻭﺭﺑیﻦ ﺭﻭ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﺭﻓﺘﻢ ﺑﺎﻻی ﺳﺮﺵ.

ﺩﺍﺷﺖ آﺧﺮیﻦ ﻧﻔﺴﺎﺷﻮ می‌زﺩ.

ﺍﺯﺵ ﭘﺮﺳیﺪﻡ ﺍیﻦ ﻟﺤﻈﺎﺕ آﺧﺮ ﭼﻪ ﺣﺮفی ﺑﺮﺍی ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺍﺭی.

ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﮔﻔﺖ: ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﮐﺸﻮﺭﻡ ﻣی‌‌ﺨﻮﺍﻡ ﻭﻗتی ﺑﺮﺍی ﺧﻂ مقدم ﮐﻤﭙﻮﺕ می‌فرستن،

ﻋﮑﺲ ﺭُﻭی ﮐﻤﭙﻮﺕﻫﺎ ﺭﻭ ﻧﮑﻨﻦ!

ﮔﻔﺘﻢ ﺩﺍﺭﻩ ﺿﺒﻂ ﻣیﺸﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭ، یﻪ ﺣﺮﻑِ ﺑﻬﺘﺮی ﺑﮕﻮ.

ﺑﺎ ﻫﻤﻮﻥ ﻃﻨﺎﺯی ﮔﻔﺖ: آﺧﻪ ﻧﻤیﺪﻭنی، ﺳﻪ ﺑﺎﺭ ﺑﻬﻢ، ﺭُﺏ ﮔﻮﺟﻪ ﺍﻓتاده…!

و لحظاتی بعد چشمانش را بست، لبخندی زد و شهید شد…

شهید رضا قنبری معروف به “شهید خندان”تهران سال ۱۳۶۴

سایت آزادگان

دسته ها : خاطرات
دوشنبه 11 10 1396 4:7 بعد از ظهر
دسته ها : خاطرات
سه شنبه 28 9 1396 1:55 بعد از ظهر

صدیقه یوسفی همسر مرحوم محمدعلی ابوترابی و مادر شهید مجید ابوترابی به تشریح فعالیت‌های همسر و فرزندش در دوران پیش از پیروزی انقلاب اسلامی پرداخت و اظهار داشت: همسرم در جلسات مختلف شرکت می‌کرد. ساواک یک مرتبه به مدت دو روز دستگیرش کرد وقتی مدرکی از وی پیدا نکردند، مجبور شدند وی را آزادی کنند و همسرم اجازه نداد شخصی از موضوع دستگیری وی مطلع شود.

دسته ها : خاطرات
سه شنبه 28 9 1396 1:53 بعد از ظهر

آن روزها محمدجواد دوست و رفیق زیاد داشت و گاهی هم پیش می آمد که آنها را به خانه بیاورد. به همین دلیل مادر که در ابتدا خیال کرده بود مامورها از دوستان جواد هستند، با روی باز و لبخندی مادرانه در را به روی شان گشود وبه گرمی از آنها استقبال کرد.

دسته ها : خاطرات
سه شنبه 28 9 1396 1:40 بعد از ظهر
کتاب آدم باش - مسعود ده نمکی - کراپ‌شده

گفتم: بابا! یک ساعته دارم دستتون رو فشار می دم، اما شما توجه نمی کنین. با تعجب دو دستش را بالا آورد و به همه نشان داد. باورم نمی شد هر دست او را نگرفته بودم. یک آن به اطرافم نگاه کردم و دیدم وای بیچاره شدم، کنار او خانم رزیدنت اتاق عمل دستش را روی لبه تخت عمل گذاشته بودو من اشتباها جای دست آقای متخصص بیهوشی دست او را فشار داده بودم.
دسته ها : خاطرات
سه شنبه 28 9 1396 1:37 بعد از ظهر
شهید حسن طهرانی مقدم
آرزویش این بود که مشت ولایت را هرچه محکم تر و پولادین تر کند تا وقتی مقام معظم رهبری می فرمایند: «تهدید را با تهدید جواب می دهم»، مشت ولایت پر باشد.

رهبری هم فوق العاده حاج حسن را دوست داشتند. معظم له چه در طول جنگ، آنزمانی که رئیس جمهور بودند و چه بعد از رهبری، به نظامی ها و افرادی که مخلصانه در جنگ و دفاع خدمت کرده بودند، محبت زیادی داشتند، اما علاقه ایشان به حاج حسن مثال زدنی بود. ایشان همیشه در ایام عید غدیر میزبان مسئولین و مردم بوده اند و حتی سفرای کشورهای دیگر هم خدمت ایشان می رسند، اما آن سال، بعد از شهادت حاج حسن، چنان متأثر بودند که عید نگرفتند.
حاج حسن آقا ملاقاتهای خصوصی زیادی با رهبری داشتند. البته هر وقت نیاز بود، خدمت ایشان می رسیدند. کسی نبود که بخواهد وقت آقا را بگیرد. همیشه میگفت: «من وقتی آقا را ملاقات می کنم که دستم پر باشد، باید ایشان را خوشحال کنم، چون ایشان مشکلات و سختی ها را می دانند، هنر آن است که من با دست پر خدمت ایشان برسم.»

بعد از شهادت ایشان، من از همسر حضرت آقا پرسیدم: «روز شهادت حاج حسن چه اتفاقی افتاد؟» ایشان گفتند: «آقاآمده بودند منزل برای صرف ناهار که صدای انفجار بلند شد. ما از سر سفره بلند شدیم، بیرون را نگاه کردیم. آقا کمی استراحت کردند و بعد رفتند سر کارشان، شب که برگشتند خیلی ناراحت بودند. من پرسیدم چه اتفاقی افتاده، ایشان فرمودند که یکی از بهترین عزیزانم را از دست دادم.»

*به نقل از محمد تهرانی مقدم و الهام حیدری - (کتاب با دست های خالی انتشارات یازهرا)

مشرق نیوز

دسته ها : خاطرات
دوشنبه 22 8 1396 1:50 بعد از ظهر
کله قندی - مهران

بعد از شناسایی محل من به فرمانده گردان که همان شهید ستوده بود گفتم من فردا ساعت ۱۰ صبح شروع می کنم و شما ساعت۱۶ بیایید یال را تحویل بگیرید. فکر می کنیدجواب چی بود؟ خنده همراه با تمسخر.
دسته ها : خاطرات
دوشنبه 22 8 1396 1:46 بعد از ظهر

فرماندهمستقیم علی تعریف می‌کرد که وی خیلی دل و جرئت داشت. فهمیدیم که از گروه مخابرات است و به او گفتیم که در این نقطه بمان و مسئول مخابرات باش. علی جواب داده بود که در جای قبلی هم مسئولیت داشتم؛ نمی‌خواهم یک جا ساکن باشم. می‌خواهم به خط مقدم بروم. فرمانده‌اش هم نمی‌پذیرفت. آنقدر اصرار کرده بود که ایشان عاصی شد و اجازه داد که علی به خط برود. یک روز که قرار بود فردای آن عملیات شود،  علی برای شناسایی در دمای هشت درجه زیر صفر به صورت سینه خیز وارد منطقه دشمن شده و بعد از شناسایی به مقر بازگشته بود.
دسته ها : خاطرات
يکشنبه 12 6 1396 3:34 بعد از ظهر
شهید قهرمانی
از جمله فرماندهانی که در کمین این راوی‌ها گرفتار آمد و سفره دلش را نزد آنان گشود، اسماعیل قهرمانی؛ بنیان‌گزار و نخستین فرمانده گردان انصارالرسول(ع) تیپ 27 محمّدرسول‌الله(ص) بود. اسماعیل پس از خاتمه‌ی مرحله‌ی دوّم عملیات «الی‌بیت‌المقدس» در روز بیستم اردیبهشت 1361 پای سؤالات متنوع زنده‌یاد حسین داورزنی راوی ارشد بخش جنگ دفتر سیاسی سپاه، اعزامی به قرارگاه فرعی نصر 2‌ ‌‌ نشست.
دسته ها : خاطرات
دوشنبه 30 5 1396 12:22 صبح
جانباز
- یه لباسشویی دستی هم به ایشون بده.

وای همین الان تحویلمیدن؟! آخه من یه نفری چه جوری اینو از دوطبقه پله که آسانسور هم نداره، ببرم پایین؟! خوبه از بچه ها بخوام بهم کمک کنند. آخه اونا هم حالشون از منبدتره.

دسته ها : خاطرات
دوشنبه 30 5 1396 12:12 صبح

شهید حجت‌الاسلام فخرالدین طباطبایی- شهید مظلومی که به دست منافقین در سال 65 ترور شد

دسته ها : خاطرات
چهارشنبه 18 5 1396 8:10 صبح

میمنتکریمی متولد سال 1331 از انقلابیون و ایثارگران 8 سال دفاع مقدس که به مدت3 سال در بیمارستان طالقانی آبادان خدمت کرد. خانم کریمی اهل استان چهارمحال و بختیاری است، خانواده ایشان قبل از زمان جنگ به آبادان مهاجرت کرده‌اند که از چند سال گذشته هماره با مادرشان در شهرکرد ساکن شده‌اند. ایشان در خانواده‌ای انقلابی رشد کرده و در زمان جنگ در سنگر بیمارستان همراه با هم‌رزمانش از مجروحان جنگ پرستاری و امروز از مادری که انقلابی بوده و در زمان جنگ در پشت جبهه کمک‌رسانی کرده اما دیگر توان برخواستن ندارد پرستاری می‌کند. گفت‌وگویی با ایشان انجام شده که در ادامه می‌خوانید.

دسته ها : خاطرات
چهارشنبه 18 5 1396 8:1 صبح

با ورود هواپیماهای پیشرفته اف – 14 به نیروی هوایی، شهید بابایی که جزء خلبان های تیزهوش و ماهر در پرواز با هواپیمای شکاری اف– 5 بود، به همراه تعداد دیگری از همکاران برای پرواز با هواپیمای اف–14 انتخاب و به پایگاه هوایی اصفهان منتقل شد.

دسته ها : خاطرات
دوشنبه 16 5 1396 3:23 بعد از ظهر
X