معرفی وبلاگ
نام : ابوالفضل جعفري . محل تولد : گلپايگان. ********************* به یاد استاد اخلاق و عرفان ، برادر بزرگوارم شهید والامقام محمدعلی خرمی. روحش شاد و با سالار شهیدان محشور. انشاءالله ********************* بارالها : ما را عبد خویش قرار بده . و توفیق عنایت کن زیر چتر ولایت به پرچمداری (آقاسیدعلی) عزیز در رکاب امام عصر (عجل الله تعالی فرج الشریف) عاقبتمان به شهادت ختم بگردد. الهی آمین
دسته
سایتهای موردعلاقه
لینک دوستان
آرشیو
آمار وبلاگ
Rss
طراح قالب
GraphistThem232
آزادگان - اسارت - اسیر

 «محمدرضا ترابی‌زاده» یکی از آزادگان هشت سال جنگ تحمیلی است که در روایتی که در دفتر اول مجموعه خاطرات شب‌های خاطره به‌کوشش مجتبی عابدینی آمده است به روایت نحوه اسر شدنش توسط رژیم بعث می‌پردازد. او خاطره خود را اینگونه روایت می‌کند:
دسته ها : با اسراء
شنبه 10 1 1398 9:28 صبح

نتیجه تصویری برای فاطمه ناهیدی

«فاطمه ناهیدی» یکی از بانوان آزاده هشت سال جنگ تحمیلی است که در روایتی که در دفتر اول مجموعه خاطرات شب‌های خاطره به‌کوشش مجتبی عابدینی آمده است به روایت بخشی از خاطرات خود در دوران اسارت می‌پردازد. او خاطره خود را اینگونه روایت می‌کند:

دسته ها : با اسراء
چهارشنبه 7 1 1398 10:4 صبح
روایت اسارت در میان دستان یک غول بی‌شاخ و دم عراقی

«محمدرضا ترابی‌زاده» یکی از آزادگان هشت سال جنگ تحمیلی است که در روایتی که در دفتر اول مجموعه خاطرات شب‌های خاطره به‌کوشش مجتبی عابدینی آمده است به روایت نحوه اسر شدنش توسط رژیم بعث می‌پردازد. او خاطره خود را اینگونه روایت می‌کند:

دسته ها : با اسراء
چهارشنبه 7 1 1398 9:57 صبح

همهچیز خوب چیده شده بود و خوب پیش می‌رفت تا اینکه نوبت به آن 23 نفر رسید. آنها نه کف زدند و نه هورا کشیدند. آنها فهمیده بودند که قرار است این بازیتبلیغاتی صدام است برای اینکه از تبعات از دست دادن خرمشهر کمی بکاهد. بچه‌ها این را فهمیدند و نتیجه‌اش شد شکنجه و ده سال ماندن در اسارت.

دسته ها : با اسراء
دوشنبه 19 6 1397 9:53 صبح

فریدونی از صبر تلخ و شیرینی که برای یک لحظه دیدن همرزمانش داشت، بیان کرد: «من از تمام این فضاها عکاسی کردم تا زمانی‌که به ما اجازه دادند به سمت مرز برویم، ساعت‌ها در مرز انتظار کشیدیم، انتظاری که هم تلخ بود و هم شیرین. شیرین برای دیدار دوباره شان و تلخ برای آنکه اجازه نمی‌دادند از مرز عبور کنیم. بسیار درخواست کردیم تا آن‌که به ما اجازه رفتن به اردوگاه آزادگان در خاک عراق را دادند.»

این عکاس افزود: «ژست نیروهای بعثی با آن چهره‌های خشن برای من خیلی سختبود، بچه‌ها در زیر چادرها در حال دادن تست پزشکی به ماموران صلیب سرخ بودند. در همین حال شروع کردم به ثبت تصاویر رزمندگان تا زمانی‌که بچه‌ها سوار بر اتوبوس می‌شدند. وقتی از چادرها بیرون آمدند تا سوار اتوبوس‌ها شوند، باورشان نمی‌شد که آزاد شده‌اند، همچون پرنده‌ای بودند که از قفس رهایی پیدا کرده است.»

دسته ها : با اسراء
دوشنبه 19 6 1397 9:49 صبح

علی فریدونی با بیان اینکه تنها آرزویش در روزهای پایانی جنگ، دیدن دوباره همرزمان اسیرش بوده است، تاکید کرد که در روز ورود آزادگان، انتظاریتلخ و شیرین برای دیدارشان داشتم.
دسته ها : با اسراء
دوشنبه 19 6 1397 9:43 صبح
بعد از ورود مرحوم ابوترابی به اردوگاه، ایشان با فرمانده عراقی اردوگاهصحبت کردند که برخوردشان درست نیست. فرمانده اردوگاه از حاج آقا سوال کردند که شما تعهد می دهید که اینها هیچ گونه فعالیتی انجام نمی دهند؟ حاج آقا گفتند که اینها هیچ کاری نمی کنند اگر شما با انها کاری نداشته باشید. به شخصه معتقدم اگر خداوند اسارت را قسمت مرحوم ابوترابی فرد نمی کرد، بسیاری از اسرای ما از لحاظ جسمی وروحی سالم بر نمی گشتند وحقیقتا ایشان درشرایط اسارت همانند یک پدربرای همه اسرای اردوگاه ها بودند. کلمه اسارت درمنظرعوام یعنی کسی که اسیرشده وفرد اسیرفقط میخورده ومی خوابیده وعمر خود را به بطالت می گذرانده تا آزاد شود.
دسته ها : با اسراء
دوشنبه 19 6 1397 9:37 صبح
نتیجه تصویری برای آزادگان
بله، این اسرا در مناطق مختلف به اسارت گرفته شده بودند. برخی هم از زندان دوله تو بودند. می‌دانید که دوله تو توسط عراقی‌ها و با گرای ضدانقلاب بمباران شده بود. البته بین ما از اکراد مدافع نظام اسلامی هم حضور داشتند. ضدانقلاب به این دسته از کرد‌ها «جاش» می‌گفتند.
دسته ها : با اسراء
سه شنبه 16 5 1397 3:28 بعد از ظهر
فریاد «یا خمینی» توسط توابین عراقی

این محل ۱۰سلول داشت و یک محوطه سر پوشیده که توالت و حمام در آنجا ساخته شده بود وحیاطش که با دیوار بلندی احاطه شده بود به اندازه تقریبی سهزمین والیبال بود که کاملا سیمان شده بود و در گوشه این بازداشتگاه یک اتاق نگهبانی بود که با پنجره‌ای به محوطه حیاط باز می‌شد
دسته ها : با اسراء
شنبه 30 4 1397 3:5 بعد از ظهر
سخت‌ترین روز اسارتم تیرباران ۶۰ نفر از دوستانم بود
اولین اسکان ما در روستایی بود که نامش را یادم نیست. آنجا ما رادر طویله‌هایی که راه در رو نداشت، حبس کردند. غذای کمی می‌دادند و شرایط بهداشتی و تغذیه و تنگی جا و در کل همه امکانات در حد صفر بود. حتی به زخم مجروحین رسیدگی نمی‌کردند. اعتراض می‌کردیم، می‌گفتند کسی برای آمدن شما بهکردستان دعوت‌نامه نفرستاده است.
دسته ها : با اسراء
شنبه 30 4 1397 2:42 بعد از ظهر
روایت چگونگی اسارت بانوی ایرانی در تلویزیون

وقتی به آبادان برگشتم، به همراه چند نفر دیگر نماینده فرماندار آبادان در یک شیرخوارگاه شدیم. دانشجویان دانشکده نفت و دانش آموزان مدارس به دلیل علاقه و توانمندی هر کدام در ادارات، سازمان‌ها و بیمارستان‌ها به عنوان نماینده فرماندار کار می‌کردند.
دسته ها : با اسراء
يکشنبه 10 4 1397 12:10 صبح
ناگفته‌های اسارت‌ از زبان‌ مرحوم‌ ابوترابی

این‌ پیرمرد، سنش‌ از پدر تو هم‌ بیشتراست‌ که‌در این‌ هوای‌ سرد، صورتش‌ را خشک‌ خشک‌ بتراشد و تو هم‌ تبعیدش‌ کنی‌. اولاً او را تبعید نکن‌ و اگر این‌ کار را کردی‌، او را از تراشیدن‌ صورت‌ معاف‌ کن‌ “! او هم‌ یک‌ نگاه‌ به‌ حاج‌ مهدی‌ می‌کند و می‌گوید:” عیب‌ ندارد. من‌ تو را می‌بخشم‌ “. حاج‌ مهدی‌ به‌ او می‌گوید:” من‌ این‌ عفو و بخشش‌ تو را نمی‌خواهم‌ و زیر بار منّت‌ تو نمی‌روم‌.
دسته ها : با اسراء
يکشنبه 10 4 1397 12:2 صبح
روایت ایستادگی ۱۱ ایرانـی در مقابل ۶۰۰ نفر نیروی دشمن

بعداز یک دوره آموزشی، مدتی در بیت امام (ره) پست دادم و بعد وارد تیپ سیدالشهدا شدم. بعد از آن وارد گردان مقداد لشکر ۲۷ محمد رسول‌ا… و سپس وارد گردان انصار‌الرسول شدم. بیش از یک سال از زمانی را که در منطقه بودم در گردان انصار‌الرسول(ص) گذراندم. خاطرم هست اولین عملیاتی که شرکت کردم، عملیات والفجر یک بود.
دسته ها : با اسراء
دوشنبه 27 1 1397 11:22 صبح
حلیم خوردی مشتی آنهم در اسارت و نقشه فرار هوشمندانه !
۹ سال تو اسارت بودم. اوایل نقشه فرار کشیدیم با معاون لشکر خراسان در رفتیم به دیوار سوم رسیدیم ماروسک گرفت ریس زندان امد گفت چطور از این موانع رود شدید میخواستید فرار کنید رفیقم سید گفت نه سیدی گشنمون بود اومدیم این کیسه گندم را ببریم نون بپزیم ریس زندان گفت شما دیوانه اید نگفتید با گلوله میزدندنتون مارو بیرون زندان گفت لوله اسلحه های ما سمت کجاست.

گفتیم سمت بیرون گفت میدونید چرا؟ گفتیم نه .

گفت ما مراقبیم مردممون نیان دخل شما را بیارند حالا اگه دوست داشتید فرار کنید. فرداشم یه وانت گندم فرستاد تو زندان یه حلیم پختن بچه ها از انزمان بچه ها میگفتن هوس حلیم کردیم رسول یه بار دیگه فرار ننیکنی میگفتم غلط میکنم در برم دیگه. اون گونی گندمه جونه ما را نجات داد شکم بچه ها را هم سیر کرد.

سایت آزادگان

دسته ها : با اسراء
دوشنبه 27 1 1397 11:18 صبح
دلتنگی های نوروزی و هفت سین هایی که جور نمی شدند

سال اول اسارت بود و سال تحویل شده بود، نوروز بود و مانشسته بودیم ، هرکس سر در گریبان خودش داشت و توی حال خودش بود ، عده ای گریه می کردند و عده ای هم بغض خود را فرو می بردند.گفتم اینطوری نمی شود دستی به زانو زدم وگفتم یاعلی و بلند شدم .
دسته ها : با اسراء
شنبه 18 1 1397 9:26 صبح
X