معرفی وبلاگ
نام : ابوالفضل جعفري . محل تولد : گلپايگان. ********************* به یاد استاد اخلاق و عرفان ، برادر بزرگوارم شهید والامقام محمدعلی خرمی. روحش شاد و با سالار شهیدان محشور. انشاءالله ********************* بارالها : ما را عبد خویش قرار بده . و توفیق عنایت کن زیر چتر ولایت به پرچمداری (آقاسیدعلی) عزیز در رکاب امام عصر (عجل الله تعالی فرج الشریف) عاقبتمان به شهادت ختم بگردد. الهی آمین
دسته
سایتهای موردعلاقه
لینک دوستان
آرشیو
آمار وبلاگ
Rss
طراح قالب
GraphistThem232
محاکمه یک مسیحی به جرم سینه زنی محرم!

صدایی از ما میان لب هایش خارج کرد و پاهایش را کش داد: «هنوز هم باورتنشده؟ بندهءخدا،بیشتر از ده هزار اسیر تو این پادگان بوده که الان بجز تو،هیچ کدوم شون نیستن. مگه می شه یه روزه سر همه رو زیرآب کرد؟ صبرکن فردا صبح که تحویل صلیب سرخی ها دادنت، باورت می شه.»

دسته ها : با اسراء
شنبه 16 10 1396 2:55 بعد از ظهر
دسته ها : با اسراء
شنبه 16 10 1396 1:43 بعد از ظهر
خواب تاریخی

بعد از ناهار “دست نشان” رو کرد به من و گفت:”پتویی بردار تا جایی بریم واستراحتی بکنیم” با تعجب گفتم:”در این بیابان ۶۰ درجه پتو به چه کارمان میآید؟” با لحن معروف و دوست داشتنی اش گفت:”تو چه کار داری؟ هر کاری که می گویم انجام بده.”
دسته ها : با اسراء
دوشنبه 30 5 1396 2:53 بعد از ظهر
واداده در اسارت/ جزای خائن
در فرصتی که ر-ر نزد امجد رفت و یک پا کوبید و تا خواست دهن باز کند، امجد با چک و مشت و لگد به جانش افتاد و تا می توانست بر سر و کله او کوبید. جالب این بود که وقتی امجد عصبانی می شد لب و لوچه و سبیلش در هم می پیچید وخیلی خنده دار می شد. امجد تا می توانست او را با لگد مالی کردن، گوشش را محکم گرفت و آورد جلوی بند و یک فریاد کشید و گفت “ازمال قشمر ابن کلب”، توکثیف ترین آدم اردوگاه های عراق هستی! و دوباره هم او را زد و تهدید کرد ورفت.
دسته ها : با اسراء
دوشنبه 30 5 1396 2:50 بعد از ظهر
خاطره سوزاندن کف پای اسیر ایرانی با اتو هنوز آزارم می دهد/ مقاومت اسیر ۱۱ ساله در مقابل شکنجه های بعثی ها شگفت انگیز بود

فرمانده عراقی من را کذاب خطاب کرد و افسری که در کنارش بود با اشاره او با یک تیرچه چوبی ضربه ای محکم به زانویم وارد آورد ومن بی حس و حال نقش زمین شدم و یکی از افسران ابرو گره خورده عراقی من را از اتاق بازجویی بیرون انداخت.
دسته ها : با اسراء
دوشنبه 30 5 1396 2:48 بعد از ظهر
آزادگان
روز 26 مرداد سال 1369، میهن اسلامى شاهد حضور آزادگان سرافرازى بود که پس از سال‌ها اسارت در زندان‌ها و اسارتگاههاى مخوف رژیم بعث عراق، قدم به خاک پاک میهن اسلامىخود گذاشتند. آزادگان، با ایمان راسخ خود در برابر همه فشارهاى جسمى و روحى دشمنان ایستادند و روابط اجتماعى جامعه کوچک اردوگاهى خود را بر پایه اخلاق حسنه بنا نهادند و از شکنجه‌هاى مزدوران بعث هراسى به خود راه ندادند.
دسته ها : با اسراء
پنج شنبه 26 5 1396 9:4 صبح
ناگفتنی‌های تلخ

 ماههای اول که یکدفعه درب یک آسایشگاه را بازمیکردنند و۱۰ الی۲۰ نفرعراقی کابل به دست (کابل برق ازقطر۱سانت تا ۳سانت ) یا دسته کلنگ میریختندو همه اسراء را مضروب و مجروح میکردنند و هر روز تا چند ماه این شیوه شان بود هر روز صبح داخل آسایشگاه ما را به حالت نشسته (چمباتمه) سر پایین با زدن کابل بر پشت کمر یا سرشمارش میکردنند و بعد ما....

دسته ها : با اسراء
پنج شنبه 12 5 1396 3:44 صبح


چطورحالاآب توی یک لیوان شیشه ای وآنهم مال افسراردوگاه رابگیرم وبخورم به هرحال بااصراراوگرفتم واولین باربعدازیکسال آب خنک وگوارایی مینوشیدم آبآنقدرخنک بودکه نتوانستم همه اش رابخورم ولیوان رادرسینی گذاشتم ودرکمال ناباوری دیدم شلال آب لیوان دم خورده مراخوردوبه امیرعسگری ودیگران نیزازآنآب دادسپس مراکنارکشیدوبه زبان عربی گفت(حمیدمن شیعه هستم وسجاده دارم ونمازمیخوانم من مجبوربودم به خاطرشماروزاول زهره چشم بگیرم وتمام هم وغم من اینه که شماراحت باشیدوسالم به ایران برگردید)
دسته ها : با اسراء
پنج شنبه 12 5 1396 3:37 صبح

اما صبح شد و صدای در زودتر ازموقع هر روز آمد فهمیدم که ولید است سریع به صف نشستیم و لید همان سرباز عراقی در حین شمارش به من نگاه کرد و گفت سرا پایین و منم که طبق معمول وسط می نشستم سریع خودم را به دیگران زدم و صف بهم خورد تا سه بار این کار را کردم و او مجبور شد سه بار بگوید سرها بالا و هی بشمرد اما در....
دسته ها : با اسراء
پنج شنبه 12 5 1396 3:30 صبح
دسته ها : با اسراء
چهارشنبه 4 5 1396 2:47 بعد از ظهر
http://s6.picofile.com/file/8203826800/Untit4.png
مرحله اولی ها با بدرقه هم بندیها با اتوبوس از اردوگاه خارج شدند . و بعد از رفتن بچه ها ، بعثیها آن شب با مراجعه به اتاق شش ، حاج آقا را از اردوگاه بیرون بردند و شایعه شده بود کهحاج آقا را نمی خواهند آزاد کنند . و از همان لحظه ول وله ای در اردوگاه افتاد و بچه ها حاضر نبودند بدون حاج آقا آزاد شوند و اصرار داشتند که بدونحاج آقا از اردوگاه خارج نخواهند شد .
دسته ها : با اسراء
چهارشنبه 4 5 1396 2:41 بعد از ظهر
http://www.iran-pw.com/wp-content/uploads/2012/09/5ae8d2c9-b02f-4c72-a0ad-82dc38e65c05.jpg
در همان حال، نگهبان بعثی آمد پشت پنجره، همان نگهبانی که این مکافات را سرما آورده بود و همیشه آب می‌آورد و می‌ریخت روی زمین. او از پشت پنجره مراصدا می‌زد که بیا آب آورده‌ام.
اعتنایی نکردم. دیدم لحن صدایش فرق می‌کند و دارد گریه می‌کند و می‌گوید: بیا که آب آورده‌ام.
دسته ها : با اسراء
چهارشنبه 4 5 1396 2:34 بعد از ظهر
http://www.defapress.ir/IDNA_media/image/2013/08/3796_orig.jpg
ظهربود آمار گرفته بودند و کلیه اسرا به جز جماعت کارگرهمه داخل آسایشگاه بودند من بودم خدابیامرز امیرعسگری، اسماعیل اسکینی که همتون ازحالش باخبریدخوش رقصی برای بعثیون و حرف کشیدن ازما و انتقال به نگهبانان و….ناهارروتوی درب دیگ آورد و گفت دوست دارم (اشاره به من وامیر)ناهارر و باشما بسیجی ها بخورم بین غذاخوردن ناگهان گفت :راستی نایب ضابط شلال میخوادبره و من ازصبح تاحالا توی فکرم اگراین بره چه کسی میخوادبیاد وامصیبتا می شه منم نه گذاشتم جمله اش تموم بشه گفتم اسکینی وقتی مابسیجی ها به جبهه اومدیم فکرهمه چیشوکرده بودیم شهادت معلولیت مجروحیت اسارت و….اسماعیل بفهم (قاشقموبه طرفش گرفتم وبالحن تندی گفتم)وقتی خدا رو داشته باشی شلال و غیره برات فرقی نمیکنه مابسیجی هستیم میفهمی.
سایت آزادگان
دسته ها : با اسراء
چهارشنبه 4 5 1396 2:31 بعد از ظهر
دسته ها : با اسراء
چهارشنبه 4 5 1396 2:28 بعد از ظهر
دسته ها : با اسراء
پنج شنبه 22 4 1396 12:43 صبح
X