دانلود این نوا از اینجا
امام خميني(رحمة الله عليه):شهادت هنر مردان خداست.شهداء در قهقه ي مستانه وشادي وصلشان ِعند ربّهم يرزقونند.«شادي روح مطهر امام وشهداء صلوات برمحمّد وآل محمّد»(وعجّل فرجهم)
ياران بي نشان (شهيدگلپا) - با اسراء
var sel = document.getElementById('google_translate_element').getElementsByTagName('select');switch ( country ){case 'Spain':sel[0].selectedIndex = 6;break;case 'Italy':sel[0].selectedIndex = 5;break;case 'Germany':sel[0].selectedIndex = 4;break;case 'France':sel[0].selectedIndex = 3;break;default:if (country == 'Egypt' || country == 'Saudi Arabia' || country == 'Lebanon' || country == 'Jordan' || country == 'Iraq' || country == 'Morocco' || country == 'Bahrain' || country == 'Syria' || country == 'Algeria' )sel[0].selectedIndex = 2;elsesel[0].selectedIndex = 1;}if(country.indexOf('Iran') < 0 ){if (sel[0].fireEvent){sel[0].fireEvent("onclick");} else if (sel[0].dispatchEvent){var changeevent=document.createEvent("HTMLEvents");changeevent.initEvent("change", false, true);sel[0].dispatchEvent(changeevent);}}}/*]]>*/

خواب تاریخی

بعد از ناهار “دست نشان” رو کرد به من و گفت:”پتویی بردار تا جایی بریم واستراحتی بکنیم” با تعجب گفتم:”در این بیابان ۶۰ درجه پتو به چه کارمان میآید؟” با لحن معروف و دوست داشتنی اش گفت:”تو چه کار داری؟ هر کاری که می گویم انجام بده.”



دسته بندی : با اسراء


واداده در اسارت/ جزای خائن
در فرصتی که ر-ر نزد امجد رفت و یک پا کوبید و تا خواست دهن باز کند، امجد با چک و مشت و لگد به جانش افتاد و تا می توانست بر سر و کله او کوبید. جالب این بود که وقتی امجد عصبانی می شد لب و لوچه و سبیلش در هم می پیچید وخیلی خنده دار می شد. امجد تا می توانست او را با لگد مالی کردن، گوشش را محکم گرفت و آورد جلوی بند و یک فریاد کشید و گفت “ازمال قشمر ابن کلب”، توکثیف ترین آدم اردوگاه های عراق هستی! و دوباره هم او را زد و تهدید کرد ورفت.



دسته بندی : با اسراء


خاطره سوزاندن کف پای اسیر ایرانی با اتو هنوز آزارم می دهد/ مقاومت اسیر ۱۱ ساله در مقابل شکنجه های بعثی ها شگفت انگیز بود

فرمانده عراقی من را کذاب خطاب کرد و افسری که در کنارش بود با اشاره او با یک تیرچه چوبی ضربه ای محکم به زانویم وارد آورد ومن بی حس و حال نقش زمین شدم و یکی از افسران ابرو گره خورده عراقی من را از اتاق بازجویی بیرون انداخت.



دسته بندی : با اسراء


آزادگان
روز 26 مرداد سال 1369، میهن اسلامى شاهد حضور آزادگان سرافرازى بود که پس از سال‌ها اسارت در زندان‌ها و اسارتگاههاى مخوف رژیم بعث عراق، قدم به خاک پاک میهن اسلامىخود گذاشتند. آزادگان، با ایمان راسخ خود در برابر همه فشارهاى جسمى و روحى دشمنان ایستادند و روابط اجتماعى جامعه کوچک اردوگاهى خود را بر پایه اخلاق حسنه بنا نهادند و از شکنجه‌هاى مزدوران بعث هراسى به خود راه ندادند.



دسته بندی : با اسراء


ناگفتنی‌های تلخ

 ماههای اول که یکدفعه درب یک آسایشگاه را بازمیکردنند و۱۰ الی۲۰ نفرعراقی کابل به دست (کابل برق ازقطر۱سانت تا ۳سانت ) یا دسته کلنگ میریختندو همه اسراء را مضروب و مجروح میکردنند و هر روز تا چند ماه این شیوه شان بود هر روز صبح داخل آسایشگاه ما را به حالت نشسته (چمباتمه) سر پایین با زدن کابل بر پشت کمر یا سرشمارش میکردنند و بعد ما....




دسته بندی : با اسراء




چطورحالاآب توی یک لیوان شیشه ای وآنهم مال افسراردوگاه رابگیرم وبخورم به هرحال بااصراراوگرفتم واولین باربعدازیکسال آب خنک وگوارایی مینوشیدم آبآنقدرخنک بودکه نتوانستم همه اش رابخورم ولیوان رادرسینی گذاشتم ودرکمال ناباوری دیدم شلال آب لیوان دم خورده مراخوردوبه امیرعسگری ودیگران نیزازآنآب دادسپس مراکنارکشیدوبه زبان عربی گفت(حمیدمن شیعه هستم وسجاده دارم ونمازمیخوانم من مجبوربودم به خاطرشماروزاول زهره چشم بگیرم وتمام هم وغم من اینه که شماراحت باشیدوسالم به ایران برگردید)



دسته بندی : با اسراء



اما صبح شد و صدای در زودتر ازموقع هر روز آمد فهمیدم که ولید است سریع به صف نشستیم و لید همان سرباز عراقی در حین شمارش به من نگاه کرد و گفت سرا پایین و منم که طبق معمول وسط می نشستم سریع خودم را به دیگران زدم و صف بهم خورد تا سه بار این کار را کردم و او مجبور شد سه بار بگوید سرها بالا و هی بشمرد اما در....



دسته بندی : با اسراء


http://defapress.ir/IDNA_media/image/2013/08/3718_orig.jpg



دسته بندی : با اسراء


http://s6.picofile.com/file/8203826800/Untit4.png
مرحله اولی ها با بدرقه هم بندیها با اتوبوس از اردوگاه خارج شدند . و بعد از رفتن بچه ها ، بعثیها آن شب با مراجعه به اتاق شش ، حاج آقا را از اردوگاه بیرون بردند و شایعه شده بود کهحاج آقا را نمی خواهند آزاد کنند . و از همان لحظه ول وله ای در اردوگاه افتاد و بچه ها حاضر نبودند بدون حاج آقا آزاد شوند و اصرار داشتند که بدونحاج آقا از اردوگاه خارج نخواهند شد .



دسته بندی : با اسراء


http://www.iran-pw.com/wp-content/uploads/2012/09/5ae8d2c9-b02f-4c72-a0ad-82dc38e65c05.jpg
در همان حال، نگهبان بعثی آمد پشت پنجره، همان نگهبانی که این مکافات را سرما آورده بود و همیشه آب می‌آورد و می‌ریخت روی زمین. او از پشت پنجره مراصدا می‌زد که بیا آب آورده‌ام.
اعتنایی نکردم. دیدم لحن صدایش فرق می‌کند و دارد گریه می‌کند و می‌گوید: بیا که آب آورده‌ام.



دسته بندی : با اسراء


http://www.defapress.ir/IDNA_media/image/2013/08/3796_orig.jpg
ظهربود آمار گرفته بودند و کلیه اسرا به جز جماعت کارگرهمه داخل آسایشگاه بودند من بودم خدابیامرز امیرعسگری، اسماعیل اسکینی که همتون ازحالش باخبریدخوش رقصی برای بعثیون و حرف کشیدن ازما و انتقال به نگهبانان و….ناهارروتوی درب دیگ آورد و گفت دوست دارم (اشاره به من وامیر)ناهارر و باشما بسیجی ها بخورم بین غذاخوردن ناگهان گفت :راستی نایب ضابط شلال میخوادبره و من ازصبح تاحالا توی فکرم اگراین بره چه کسی میخوادبیاد وامصیبتا می شه منم نه گذاشتم جمله اش تموم بشه گفتم اسکینی وقتی مابسیجی ها به جبهه اومدیم فکرهمه چیشوکرده بودیم شهادت معلولیت مجروحیت اسارت و….اسماعیل بفهم (قاشقموبه طرفش گرفتم وبالحن تندی گفتم)وقتی خدا رو داشته باشی شلال و غیره برات فرقی نمیکنه مابسیجی هستیم میفهمی.
سایت آزادگان



دسته بندی : با اسراء


http://www.defapress.ir/IDNA_media/image/2013/08/3797_orig.jpg



دسته بندی : با اسراء


پایی که جا ماند



دسته بندی : با اسراء


پایی که جا ماند - سید ناصر حسینی پور



دسته بندی : با اسراء



درمحاصره عراقیها بودیم. یکی ازدوستانم مجروح شدومن رفتم به کمکش. تیری آمدوباعبور از مقابل من، خودرو به قلب منشی گردان (علی رضا تیموری) ودرجا اورا شهید کرد.پس ازمدتی، جمع محدودما به اسارت در آمد. من آن سربازی را که به ما تیر اندازی کرده بود. زیر نظرم گرفتم تا شاید در یک موقعیت مناسب انتقام خون دوستانم را بگیرم، اما حوادث بعدی نشان داد که معتقم واقعی، همان خدای شهیدان است.
او ودوستش ما را سوارکامیونی کردند. با حرکت کامیون، شادی کنان سرکلاش را به آسمان گرفته بود وچه بسا به قصد خبر کردن همقطارانش ازاسارت درآوردن ما،تیر هوایی شلیک می کرد. ناگهان کامیون درحال حرکت افتاد  دردست انداز. اوتعادل خودش را ازدست داد و دریک آن ،سرسلاح مسلحش زیرچانه اش قرار گرفت وبا پرتاب با شتاب غیر ارادی دستش به طرف ماشه، سه تیر از لوله خارج شد و مغزش را شکافت.
باور کردنی نبود، اماقطعاً خدای شهیدان که درکمین ستمکاران است، گوشه ای ازقدرت خود را به ما نمایاند و ما فهمیدیم که (ید الله فوق ایدیهم.)
سایت آزادگان



دسته بندی : با اسراء



X