دانلود این نوا از اینجا
امام خميني(رحمة الله عليه):شهادت هنر مردان خداست.شهداء در قهقه ي مستانه وشادي وصلشان ِعند ربّهم يرزقونند.«شادي روح مطهر امام وشهداء صلوات برمحمّد وآل محمّد»(وعجّل فرجهم)
ياران بي نشان (شهيدگلپا) - با اسراء
var sel = document.getElementById('google_translate_element').getElementsByTagName('select');switch ( country ){case 'Spain':sel[0].selectedIndex = 6;break;case 'Italy':sel[0].selectedIndex = 5;break;case 'Germany':sel[0].selectedIndex = 4;break;case 'France':sel[0].selectedIndex = 3;break;default:if (country == 'Egypt' || country == 'Saudi Arabia' || country == 'Lebanon' || country == 'Jordan' || country == 'Iraq' || country == 'Morocco' || country == 'Bahrain' || country == 'Syria' || country == 'Algeria' )sel[0].selectedIndex = 2;elsesel[0].selectedIndex = 1;}if(country.indexOf('Iran') < 0 ){if (sel[0].fireEvent){sel[0].fireEvent("onclick");} else if (sel[0].dispatchEvent){var changeevent=document.createEvent("HTMLEvents");changeevent.initEvent("change", false, true);sel[0].dispatchEvent(changeevent);}}}/*]]>*/

http://media.farsnews.com/media/Uploaded/Files/Images/1394/06/18/13940618000110_PhotoL.jpg
برای هر سلول، سطل آبی می گذاشتند و یک لیوان، تا اگر کسی تشنه شد، آب داشته باشد. صبح ها هم در را برای بچه ها باز نمی کردند که بروند دستشویی، وضو بگیرند و نماز بخوانند. همه از همان آبی که برای خوردن گذاشته بودند استفاده می کردند. صورت شان را که می شستند، برای اینکه سلول بیشتر خیس نشود، دست ها را از لای میله ها می بردند بیرون و می شستند. هر طور بود، نماز جماعت در بین بچه ها ترک نمی شد.



دسته بندی : با اسراء


http://dl.nasimonline.ir/FileRepository/1393/06/24/IMG10571082.jpg
درمحاصره عراقیها بودیم. یکی ازدوستانم مجروح شدومن رفتم به کمکش. تیری آمدوباعبور از مقابل من، خودرو به قلب منشی گردان (علی رضا تیموری) ودرجا اورا شهید کرد.
پس ازمدتی، جمع محدودما به اسارت در آمد. من آن سربازی را که به ما تیر اندازی کرده بود. زیر نظرم گرفتم تا شاید در یک موقعیت مناسب انتقام خون دوستانم را بگیرم، اما حوادث بعدی نشان داد که معتقم واقعی، همان خدای شهیدان است.
او ودوستش ما را سوارکامیونی کردند. با حرکت کامیون، شادی کنان سرکلاش را به آسمان گرفته بود وچه بسا به قصد خبر کردن همقطارانش ازاسارت درآوردن ما،تیر هوایی شلیک می کرد. ناگهان کامیون درحال حرکت افتاد  دردست انداز. اوتعادل خودش را ازدست داد و دریک آن ،سرسلاح مسلحش زیرچانه اش قرار گرفت وبا پرتاب با شتاب غیر ارادی دستش به طرف ماشه، سه تیر از لوله خارج شد و مغزش را شکافت.
باور کردنی نبود، اماقطعاً خدای شهیدان که درکمین ستمکاران است، گوشه ای ازقدرت خود را به ما نمایاند و ما فهمیدیم که (ید الله فوق ایدیهم.)
سید جلال الدین علیزاده طباطبایی  ۳۱/۴/۶۷



دسته بندی : با اسراء



درعملیات مرصاد اسیر شدم. با شروع عملیات و گم کردن همرزمانم، هفت روز، من ویکی از دوستانم درکوها و بیابانهای منطقه، آواره وسرگردان بودیم تا اینکه درکنار رود خانه ای  که آبش ازقصرشرین به طرف عراق در جریان است، اسیر شدم.اولین شهر بعدازاسارت که پذیرایم شد، خانقین بود.درخانقین، عراقیها لطف کردند وبعدازمدتها چند تکه نان خشک برایمان آوردند. ما حتی نانهای خشک را هم نمی توانستیم بخوریم. شدت گرسنگی، تمام بدن وروده ومعده مان را خشک وکرخت کرده بود.
حمیدرحمانی ترشیزی –تهران   ت.ا.۶/۵/۶۵- مرصاد
سایت آزادگان



دسته بندی : با اسراء


http://img1.tebyan.net/big/1390/03/144188170431352281152261191571971595560233101.jpg

دورا دور نگاه می‌کردم؛ در ابتدا مادرم مرا نشناخت و دائماً از برادرم سراغ مرا می‌‌گرفت؛ چهره رنج کشیده مادرم، دلم را آتش زد؛ او همچنان با چشم‌هایش دنبال من می‌گشت؛ درحالی که پاهایم می‌لرزید خودم را به آغوش مادرم انداختم؛ دستش را بوسیدم و تا جایی که می‌توانستم او را ‌بوییدم؛ لباس‌های هر دو ما از اشک شوق دیدار خیس شده بود. دل کندن از آغوش مادر برایم سخت بود؛ اما باید آماده رفتن به خانه می‌شدیم؛ به دنبال پدرم گشتم؛ سراغ او را گرفتم؛ این بار اشک غم فراق در چشم‌های آنها حلقه زد؛ مادرم گفت«خیلی منتظرت ماند اما چشمش به آمدنت بار نداد و با این دنیا وداع کرد» و در افسوس اینکه آخرین نگاه پدرم را ندیدم، سوختم و اشک ریختم.

آزاده دفاع مقدس «محمدصادق دربان غلامی»

سایت آزادگان




دسته بندی : با اسراء


http://cdn.yjc.ir/files/fa/news/1392/5/26/1436269_861.jpg

حفظ کرامت انسانی، ارزش‌های دفاع مقدس و اسارت و انتقال آن به نسل‌های آینده بویژه فرزندانمان و فرزندان این سرزمین، انتظار دیگری نداریم و این انتظار دقیقاً در راستای حفظ نظام است. هیچ طلب و خواسته اضافه نداشته و نداریم. حداقل آنچه در مجلس شورای اسلامی تصویب شده‌است، اجرایی شود و خواهش داریم بعد از ۲۲ سال شامل روزمرگی نشود. ما آزادگان تنها گروهی هستیمکه در فتنه‌های گوناگون، موضع‌گیری مان تنها پرچم ولایت است ولاغیر.



دسته بندی : با اسراء


http://vista.ir/include/articles/images/756a505b62fdf0893e379ba3769a957f.jpg

بعد از اسارت به حاج آقا ابوترابی گفتم حاجی چند ساعت در روز می‌خوابی؟ گفت اکبر آقا جان، اگر بگویم یک ساعت دروغ است و اگر هم بگویم یک ساعت و نیم باز هم دروغ است. ولی بین یک تا یک ساعت و نیم بیشتر نمی‌شود.
بعد از اسارت حاج‌آقا ابوترابی همیشه می‌گفت خطبه عقد تو را من می‌خواهم بخوانم. یک‌بار در هیئت او را دیدم و گفتم می‌خواهم ازدواج کنم، به وعده‌اتعمل می‌کنی، گفت تاریخ را به من بگو. چند روز بعد تماس گرفتم و قرارمان شدصبح فردای آن روز؛ گفت: مراسم چه ساعتی است؟ گفتم: عقد ۱۰ ـ ۱۱ صبح است یانهایتاً عصر. گفت اکبر آقا خیلی خوب است ولی من فردا ۸ صبح دماوند جلسه دارم. گفتم مشکلی نیست، پس‌فردا عقد می‌کنیم. گفت: نه! امر خیر را هیچ‌وقت عقب نینداز. من فردا بعد از نماز صبح می‌آیم و عقد را می‌خوانم. با ترس به خانواده گفتم. صبح حدوداً نیم‌ساعت بعد از اذان با چند نفر از بچه‌های آزاده آمدند. همه حتی عروس خانم هم چرت می‌زدند!

آزاده دفاع مقدس «محمدصادق دربان غلامی»
سایت آزادگان



دسته بندی : با اسراء


http://badriyoon.com/wp-content/uploads/2016/06/14444780931558.jpg

در اردوگاه ۵، سربازی به‌نام کریم که مسئول سربازان اردوگاه بود – همان فردی که دیشب حاج آقا را با چند نفر دیگر زد – لباس‌هایش را در تشت ریخته‌بود تا بشوید. حاج آقا تشت را از سرباز گرفت! کریم گفت ول کن حاجی! حاج آقا گفت: نه، نه، شما فرمانده‌ای، الآن در جمع ایرانی‌ها برای شما بدِ!ما الآن سرباز و اسیر شماییم. لباس‌ها را شست. سرباز متعجب مانده‌بود که هنوز اثرات شکنجه دیروز در بدن حاجی مانده و حتی لب‌هایش باد کرده‌بود.



دسته بندی : با اسراء


http://defapress.ir/IDNA_media/image/2013/08/3729_orig.jpg
ماه رمضان سال ۶۱ یا ۶۲ در اردوگاه عنبر بودیم، آمپول بسیار بزرگی را آوردند و همه اسرا را به صف کرده و همان سرنگ را به همه تزریق کردند. معروفبود که آمپول وبا یا تیفوس است اما ما به آن «آمپول گاوی»! می‌گفتیم. بعد از آن بازوهایمان باد می‌کرد و حدوداً همه ۳ روز می‌خوابیدند.




دسته بندی : با اسراء


http://defapress.ir/IDNA_media/image/2013/08/3725_orig.jpg
در ابتدا به شهر اسلام‌آباد آمدیم؛ دو روز در قرنطینه بودیم آنجا حسابی از ما پذیرایی کردند اما چون ما به این نوع غذاها عادت نداشتیم، نمی‌توانستیم بخوریم؛ بعد از گذشت دو روز ما را به شهر باختران بردند که درطول مسیر با استقبال پرشور مردم روبرو ‌شدیم.

برخی خانواده‌‌ها از آزادی فرزندانشان خبر نداشتند؛ خانواده شهدا با در دست داشتن عکس‌های فرزند شهیدشان به استقبال ما آمده بودند و خانواده مفقودین با نشانه‌هایی که می‌دادند، می‌خواستند نشانی از آنها بگیرند؛ خانواده ما نیز از این که نام من هم در لیست این گروه آزادگان است، بی‌خبر بوده و تنها خبر آزادی تعدادی از اسرا را از رادیو شنیده بودند.

آزاده دفاع مقدس «محمدصادق دربان غلامی»
سایت آزادگان



دسته بندی : با اسراء


http://kashannews.net/wp-content/uploads/2015/08/%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%862.jpg

تقریباً پنج شش روز از این قضیه گذشت تا اینکه از بلندگوهای اسارتگاه خبر آزادی اسرا را اعلام کردند؛ به دلیل اینکه عراقی‌ها بارها به دروغ و بهقصد شکنجه روحی این کار را کرده بودند، در لحظه‌های اول آن خبر را باور نمی‌کردیم. آقای اخلاقی که در قاطع ما بود، با شنیدن این خبر گفت «این بار هم دروغ است» اما بنا به خوابی که دیده بودم، اطمینان آزادی را به او دادم.

همان روز نمایندگان صلیب سرخ به اردوگاه آمدند و اسامی ما را در لیست آزادشدگان ثبت کردند؛ در حالی که در پوست خود نمی‌گنجیدیم، تمام لوازم خود را جمع کردیم و آماده رفتن شدیم. ما را پیاده به اسارتگاهی که نزدیک اسارتگاه خودمان بود، بردند؛ فردای آن روز با اتوبوس به شهر موصل رفتیم؛ ازشهر موصل با قطار به قصر شیرین و بعد هم به مرز خسروی رسیدیم؛ با هزار امید و آرزو و اشتیاق وارد خاک پاک ایران شدیم.

آزاده دفاع مقدس «محمدصادق دربان غلامی»

سایت آزادگان




دسته بندی : با اسراء


http://media.farsnews.com/media/Uploaded/Files/Images/1392/03/12/13920312000219_PhotoL.jpg

چگونه سرباز بعثی اسیر حاج آقا ابوترابی شد؟

کریم لباس‌هایش را توی تشت ریخت تابشوید؛ حاج آقا رفت و تشت را گرفت و گفت شما فرمانده‌ای و ما الآن سرباز و اسیر شماییم و لباس‌ها را شست. سربازمتعجب مانده ‌بود که چگونه وقتی هنوز اثرات شکنجه دیروز در بدن حاجی ماندهو حتی لب‌هایش باد کرده، اینگونه ایثار می‌‌کند.

دوران اسارت با تمام سختی‌ها و مشکلات یکی از دوران عالی خودسازی و شناخت بوده‌است. این را از سخنان یکی از آزادگان دفاع‌مقدس دریافتیم. به‌گونه‌ای با حسرت از حال و هوای معنوی دوران اسارت صحبت می‌کرد که فراموشکردیم نزدیک به ۸ سال مهمان اجباری بعثی‌ها بوده‌است. اعتقاد داشت آن زماناسیر نبوده و اکنون اسیر است. اسیر زندگی، پول، تجملات، مادیات، وابستگی دنیا و غیره. می‌گفت آنجا آزادِ آزاد بودیم. با خدا ارتباط داشتیم و از صمیم دل دعا می‌خواندیم. نماز را می‌فهمیدیم و می‌خواندیم. ولی اکنون تمام زیبایی‌های دنیا اسیرمان کرده ‌است…
مطالبی که در ادامه می‌خوانید بخشی از خاطرات یکی از بزرگ‌مردان جهاد و شهادت، آزاده سرافراز «اکبر کریمی» است که که ۷سال و شش ماه در اردوگاه‌هایعنبر و تکریت اسیر بوده است.

آزاده دفاع مقدس «محمدصادق دربان غلامی»

سایت آزادگان




دسته بندی : با اسراء


http://media.farsnews.com/media/Uploaded/Files/Images/1390/06/30/105803109_PhotoA.jpg

من نیز تصوّر خوبی از بغداد نداشتم. سال اول اسارت را به خاطر می‌آوردم که پس از انتقال من و سایر اسرای عملیات رمضان به بغداد، چه شب سختی را پشتسر گذاشتم. در آن شب سربازان بعثی چگونه ما را با لبان تشنه و شکم گرسنه با چوب و کابل به باد کتک گرفتند و در مقابل دیدگانم برادرم را به جرم داشتن ریش بلند به قدری زدند که از بینی او خون جاری شد.



دسته بندی : با اسراء


http://defapress.ir/IDNA_media/image/2013/08/3727_orig.jpg

داشت تفتیشم می کرد که دستش یک قرآن کوچک جیبی را کشید بیرون. باعصبانیت آنرا زد زمین. قرآن ورق به ورق شد. با اینکه دستهایم از پشت بسته بود، شروع کردم به جمع کردن ورقهای جدا شده. وقتی چشمش به من خورد، چنان لگدی به سرم زدکه نتوانستم خودم را کنترل کنم وپهن شدم روی زمین.

راوی: سیداحمد حافظی- خلخال

تسنیم




دسته بندی : با اسراء


http://defapress.ir/IDNA_media/image/2013/08/3743_orig.jpg

سرهنگ عزاقی، اصرار اسرا راک هدید، گفت:قرآن به زبان ما است، شما را چه به قرآن؟
قوم نژادپرست بعث، همین استدلال را درباره امام حسین هم داشتند. چون معتقدبودندکه اوعرب بوده است وازنژادآنان.

راوی:اسماعیل امیدی

تسنیم




دسته بندی : با اسراء


http://defapress.ir/IDNA_media/image/2013/08/3743_orig.jpg

قرآن خوانی
تنها مونس آرامبخش درآن دخمه های تاریک و پرازظلم، قرآن بود. علاقه همه به خواندن قرآن و تعداد کم قرآنها باعث شده بود که آنها را دست به دست گرداند.بعضی ازبرادران حتی در شب که بیدار ماندن ممنوع بود، درزیر پتو، قرآن تلاوت می کردند. این عشق، دراردوگاه ما ۴۰۰ حافظ قرآن تربیت کرد.

راوی:محمد علی کاظم تبار- بابل

تسنیم



دسته بندی : با اسراء



X