دانلود این نوا از اینجا
امام خميني(رحمة الله عليه):شهادت هنر مردان خداست.شهداء در قهقه ي مستانه وشادي وصلشان ِعند ربّهم يرزقونند.«شادي روح مطهر امام وشهداء صلوات برمحمّد وآل محمّد»(وعجّل فرجهم)
ياران بي نشان (شهيدگلپا) - خاطرات
var sel = document.getElementById('google_translate_element').getElementsByTagName('select');switch ( country ){case 'Spain':sel[0].selectedIndex = 6;break;case 'Italy':sel[0].selectedIndex = 5;break;case 'Germany':sel[0].selectedIndex = 4;break;case 'France':sel[0].selectedIndex = 3;break;default:if (country == 'Egypt' || country == 'Saudi Arabia' || country == 'Lebanon' || country == 'Jordan' || country == 'Iraq' || country == 'Morocco' || country == 'Bahrain' || country == 'Syria' || country == 'Algeria' )sel[0].selectedIndex = 2;elsesel[0].selectedIndex = 1;}if(country.indexOf('Iran') < 0 ){if (sel[0].fireEvent){sel[0].fireEvent("onclick");} else if (sel[0].dispatchEvent){var changeevent=document.createEvent("HTMLEvents");changeevent.initEvent("change", false, true);sel[0].dispatchEvent(changeevent);}}}/*]]>*/

مرتضی علیجانی
وارد میدان شدیم. اول به مین‌های کپسولی رسیدم. مین‌هایی که به صورت کپسولی کاشته شده بود. مین کمپرسی هم در میان‌شان به صورت محافظ کاشته بودند. ردیف به ردیف خنثی کردیم تا رسیدیم به ردیف آخر. بالای سر یکی از همین کپسولی‌ها بودم که ناگهان حمید از پشت سر با سنگ ریزه علامت داد که یک عراقی جلویت ایستاده. (در میدان مین به هیچ وجه حق حرف زدن نداشتیم) نگاه کردم و آیه «وجعلنا» را خواندم و به او اشاره کردم که دیدمش. و دوباره به کارم ادامه دادم. دوباره حمید آمد به من علامت بدهد که پایش به سیم تله خورد و ناگهان مین منفجر شد. انفجار مین همانا و روی مین رفتن ما همانا. سبک شدم و روی زمین افتادم.



دسته بندی : خاطرات


دفاع مقدس-شب قدر
ساعت12 شب بود که مراسم تموم شد و ما به مقر«الصابرین»کنار کرخه  برگشتیم .به مقر که اومدیم ساعت 1 نیمه شب بود و تا اذان صبح 3 ساعتی وقت بود..شهید نوریان اصرار داشت بچه ها تاسحر بیدار باشند تا شب قدر رو درک کنند.پیشنهادداد که دعایجوشنکبیر بخونیم.به من نگاه کرد و گفت: مرشد حالش رو داری؟و منهم قدری مکث کردم و گفتم برادر عبدالله یه کاریش میکنیم با بلندگوی تبلیغات اعلام شد که برادرها برای مراسم به حسینیه بیایید. اون مقطع گردان تخریب لشکر سیدالشهداء(ع) حدود صد تا نیرو بیشتر نداشت



دسته بندی : خاطرات


دفاع مقدس تزئینی

حوزه های علمیه در آن ایام یکسری طلبه‌هایی را جهت برگزاری مراسم‌های معنوی می‌فرستادند و آن‌ها در عقبه‌‌ها محیط‌های گرم و صمیمی و معنوی ایجاد می‌کردند. مراسم‌هایشب نشینی و شب زنده داری داشتند.شب‌های احیا در جبهه‌ها شورانگیز برگزار می‌شد. هر کسی که وسیله نقلیه‌ای داشت و می‌توانست می‌کشید عقب و در مراسم احیای دوکوهه یا امثال آن حضور پیدا می‌کرد.



دسته بندی : خاطرات


عصمت چراغی

هر کاری صورت می‌گرفت، دلی بود. هر لحظه منتظر پیام امام (ره) بودیم تا اجرا کنیم. من هم همچون مردم کشور، به دنبال دریافت حقوق نبودم. متاسفانه امروز خیلی چیزها رنگ باخته و سلیقه ها حتی در خانواده های مذهبی نیز تغییرکرده است. نسل امروز با حضور در راهیان نور تاثیرات کافی را نمی‌گیرد، امااین راه را باید ادامه دهیم تا از کسانی بگوییم که ازخودگذشتگی کرده و مقابل دشمن ایستادند.



دسته بندی : خاطرات


محمد نیک نفس

هشت سال دفاع مقدس همانند تئاتری است که شاید صحنه‌های آن برای برخی به دور از تحمل و یا باورباشد. برای شکستن ابهت ابرقدرت‌های غرب و شرق، یک، دو و گاهی کل اعضای یک خانواده به میدان نبرد نابرابر جنگ ایران و عراق آمدند. گاهی رخ می‌داد که در صحنه جنگ؛ اعضای خانواده شاهد شهادت عزیز خود بودند اما برای دفاع از کشور و اسلام، روحیه خود را از دست ندادند.



دسته بندی : خاطرات


سردار شهید مسعود پبشبهار

از شهدای والامقام شهرستان بهبهان
 سن ۱٩ سال




دسته بندی : خاطرات


http://cdn.yjc.ir/files/fa/news/1396/3/6/6278474_164.jpg
آفتاب سوزان تابستان، آتش توپ و تانک و گرمای جنوب شرایط سختی را برای رزمندگان در ماه مبارک رمضان رقم می‌زد، ساعت‌ها آب ننوشی و غذانخوری کار بسیار سختی بود که رزمندگان تحمل می‌کردند.



دسته بندی : خاطرات


اسیری که با محبت «حاج آقا ابوترابی» متحول شد

یکیاز اسرا که بارها با جاسوسی اش برای عراقی ها سبب کتک خوردن بچه ها از جمله حاج آقا ابوترابی شده بود، مریض شد. از شدت تب می سوخت و نیاز به پرستاری داشت اما کسی حاضر نبود به کسی که این همه در حق دیگران بدی کرده رسیدگی کند. عراقی ها هم گوشه آسایشگاه رهایش کردند.



دسته بندی : خاطرات


ناگفته‌هایی از آزادسازی خرمشهر

رزمندگان ما برای اینکه بتوانند خرمشهررا پس بگیرند  جبهه خوزستان را به سه بخش شمالی میانی و جنوبی تقسیم کردند. این عملیات دارای دستاوردهای ویژه‌ای بود که از جلمه آنها می‌توان به اجرای عملیات عبور از رودخانه و یا احداث 5 پل در دیدرس دشمن اشاره کرد.



دسته بندی : خاطرات


انتخابات در جنگ
تازه صبحانه خوردن تمام شده بود که دست اندکاران اخذ رای از اندیمشک آمدند. ساعت 8 بود که رای گیری شروع شد و برادران ارتشی در صفوف منظم می‌آمدند و رای می‌دادند. کاندیداها سه نفر بیشتر نبودند. مقام معظم رهبری بود و آقای عسگراولادی و آقای کاشانی.



دسته بندی : خاطرات


شهید محمد عاشوری

خوش به حالتان، رفتید،گذشتید، چشیدید و سرانجام دیدید،دیدید آنچه را که باید می‌دیدید، آن کسی را که پایان هر دعا، دعای عاشقان... همان‌هایی که حسرت شما را می‌خورند زمزمه می‌کنند:"دیدار روی مهدی نصیب ما بگردان." همان کسی را که چشم‌های پرگناه ما نمی‌بیند، همان کسی که در این بیغوله بازار شهر نمی‌توان دید...



دسته بندی : خاطرات


یکی از روزها که همراه شهید "رضا علی نواز" (چند روز بعد، شب اول خرداد در وسط میدان مین شهید شد) به اهواز رفته بودم، به توصیه رضا که می گفت: "در سفر همیشه باید سه تا چیز همراه داشته باشی: تیزی، سوزن، آتیش!" چاقو برای بریدن، سوزن برای دوختن و کبریت یا فندک برای افروختن آتش.




دسته بندی : خاطرات


شهید محسن وزوایی
شب کشیک بودم. ساعت دو یا سه بعد نیمه شب بود. رفتم به اتاق های بخش سر بزنم. تو یکی از اتاق ها دیدم یکی از همین مجروح های جنگی که اوضاعش هم خیلی خراب بود؛ خراب که چه عرض کنم، درب و داغون بود، اصلاً چه جوری بگم؟ فکش خرد و خمیر، زیر گلوش مثل یک گودال سوراخ شده بود، دستش به یک پوست بند بود. همه جای بدنش پاره پاره بود. بچه ها می گفتن توی بازی دراز مجروح شده بود، اسمش محسن وزوایی ظاهراً فرمانده حمله بازی دراز بود.

دیدم یکی دارد براش تیمم می کند. آرام آرام داشتم از پشت در نگاهش می کردم.بعد از تمام شدن تیمم، همان مجروح یعنی وزوایی شروع کرد به نماز خواندن. چه نمازی؟ من با این تن سالمم تا به آن شب چنین نمازی نخوانده بودم. روی همان تختش در حالی که درازکش خوابیده بود، با حرکات سرش رکوع و سجود می کرد.

رفتم جلو تا کمی پشتش را بلند کنم که راحت تر باشد. همین که صورتش را دیدم،دلم آتش گرفت. تمام باندهای صورتش از اشک خیس شده بود. بالای سرش نشستم تانمازش تمام شد.

گفتم: اگر درد دارید برایتان مسکن بیاورم.

با همان فک بسته شده به زحمت گفت: نه خواهرم، من هرچه بیش تر درد بکشم، بیش تر لذت می برم. تازه درد من مسکنش همین نماز است.

سردار شهید محسن وزوایی، فرمانده محور لشکر 27 محمد رسول الله(ص) پس از ماه‌ها مجاهدت و مبارزه با دشمنان اسلام و حماسه آفرینی در عملیات‌های متعدد و به ویژه بیت‌المقدس، سرانجام در دهم اردیبهشت سال 1361، در 22 سالگی هنگام هدایت نیروهای تحت امر خود، بر اثر اصابت گلوله و ترکش به شهادت رسید.
منبع: ققنوس فاتح، روایتی از زندگی سردار شهید محسن وزوایی

منبع: دفاع پرس



دسته بندی : خاطرات



آقای سرگرد موذن در منطقه غرب آمده اند باید ادامه کار ایشان محل سازمانی داشته باشد. به گزارش ایشان توجه کنید که چه کاری از وی در پیشبرد هدف برای استقرار امنیت بر می آید. در صورتی که سرگرد موذن مایل هستند تحت امر فرماندهی عملیات غرب انجام وظیفه نمایند.»



دسته بندی : خاطرات


وقتی لباس رزم کفن می‌شود/ مبارزه برای رساندن آب به صخره 770

خانه او در خیابان شهید مشعوف روزگاری محل جمع‌آوری کمک‌های مردمی و ساماندهی نیرو برای اعزام به جبهه بود؛ اما گذر تاریخ همه چیز را برای این خانه تمام کرد؛ ولی تک تک آجرهای آن خوب به یاد دارند آمد و رفت‌های بزرگانی را که آمدند و امروز تنها نامی از آنها باقی مانده است.



دسته بندی : خاطرات



X